گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای کاهوی تو صید بود صد شیرشخورشید رخت کسی نه بیند سیرش
ای چشم تو در کشتن عشاق دلیرهرگز نشود دیده ز دیدار تو سیر
ای کز تو نه دل گزیر دارد نه گذرغیر از تو دو عالمم نیاید به نظر
ای آنکه دو آهوی تو بر شیر زنندچونست که ناوکی بمن دیر زنند
ای آنکه زبون آهویت صد شیر استسر پنجه آفتاب دستت زیر است
ای برده هزار دل به یک نرگس مستمرغ دل کس ز دام زلف تو نجست
ای آنکه فلک گشادم از وصل تو دادبی وصل توام گشایش از دهر مباد
شبی و شمعی و گوینده ای و زیباییندارم از همه عالم دگر تمنایی
ای آنکه ز غمزه میزنی دشنه تیزبرخیز و به عشوه خون این خسته بریز
ای آنکه لبت رونق شکر شکندچشم تو بغمزه صید دلها فکند
ای کز ستمت در دهن صد شیرمبی روی تو از زندگی خود سیرم
ای سرو سهی خاک رهت وقت خرامکی صورت مه بود چو حسن تو تمام
ای آنکه فلک شرم ز نام تو کنددر صورت جان ملک سلام تو کند
ای آنکه قیامت از قیامت باشدصد کبک دری مست خرامت باشد
ای آنکه چو من بسی اسیرند تراشاهان همه در نظر حقیرند ترا
ای کز تو دل شکسته ام یافته کاماز کوی توام نیست سردار سلام
ای آنکه بحسن شهره یی در ایامهرگز نرسد شکست ایماه تمام
وجود عاریتی دل درو نشاید بستهمانکه مرهم جان بود دل به نیش بخست
ای آنکه غمت هزار دل شاد کندشاه ستمت ملک دل آباد کند
ای آنکه بتان را که چون سرو چمنندخال و خط و کاکل و دو زلفت شکنند
ای آنکه بحسن و خوبیی ماه تمامترک فلک از بندگیت یافته کام
ای خاک در تو برتر از عرش عظیملطف تو ربود خلقی از خلق کریم
ای آنکه بود حسن دل افروز تراشاه همه کرد بخت فیروز ترا
ای آنکه کمال دل ستانیست ترالعلی چو حیات جاودانیست ترا