گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
نگویم تازه دارم شیوه جادوبیانان راولی در خویش بینم کارگر جادوی آنان را
تعالی الله به رحمت شاد کردن بی گناهان راخجل نپسندد آزرم کرم بی دستگاهان را
به خلوت مژده نزدیکی یارست پهلو رافریب امتحان پاکبازی داده ام او را
تا دوخت چاره گر جگر چارپاره رااز بخیه خنده بر دم تیغ ست چاره را
دل تاب ضبط ناله ندارد خدای رااز ما مجوی گریه بی های های را
به پایان محبت یاد می آرم زمانی راکه دل عهد وفا نابسته دام دلستانی را
پس از کشتن به خوابم دید نازم بدگمانی رابه خود پیچد که هی هی دی غلط کردم فلانی را
قضا آیینه دار عجز خواهد ناز شاهی راشکستی در نهادستی ادای کجکلاهی را
باده مشکبوی ما بید و کنار کشت ماکوثر و سلسبیل ما طوبی ما بهشت ما
گر بیایی مست ناگاه از در گلزار ماگل ز بالیدن رسد تا گوشه دستار ما
به گیتی شد عیان از شیوه عجز اضطرار ماز پشت دست ما باشد قماش روی کار ما
خوش وقت اسیری که برآمد هوس ماشد روز نخستین سبد گل قفس ما
چون عذار خویش دارد نامه اعمال ماساده پرکار فراوان شرم اندک سال ما
جز دفع غم ز باده نبوده ست کام ماگویی چراغ روز سیاه است جام ما
نقشی ز خود به راهگذر بسته ایم مابر دوست راه ذوق نظر بسته ایم ما
در گرد غربت آینه دار خودیم مایعنی ز بیکسان دیار خودیم ما
از وهم قطرگی ست که در خود گمیم مااما چو وارسیم همان قلزمیم ما
راز خویت از بدآموز تو می جوییم مااز تو می گوییم گر با غیر می گوییم ما
آشنایانه کشد خار رهت دامن ماگویی این بود ازین پیش به پیراهن ما
از تست اگر ساخته پرداخته ماکفری نبود مطلب بی ساخته ما
مدام محرم صهبا بود پیاله مابه گرد مهر تنیده ست خط هاله ما
لرزه دارد خطر از هیبت ویرانه ماسیل را پای به سنگ آمده در خانه ما
محو کن نقش دویی از ورق سینه ماای نگاهت الف صیقل آیینه ما
ای خداوند خردمند و جهان داور داناوی به نیروی خرد بر همه کردار توانا