گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای آنکه رخت چو گل برافروخته اندخوبان همه خوبی از تو آموخته اند
ای از دهن تنگ تو صد سر نهانمست غم عشقت ز کهان تا بمهان
ای آنکه ز گل تازه تری در نظرمبا خط تو منت ریاحین نبرم
ای کشته مرا بناله سینه خراشزین بیش بکین من دلخسته مباش
ای کز ستم تو اشک پاشند همهجویان غمت نهان و فاشند همه
پوشیده نماند بر ارباب صورت و معنی که این بنده کم بضاعت اهلی شیرازی روزی برسم خدمت در صحبت صاحبدلان بود یکی از جمله آن قوم گنجفه یی در کمال تکلف ترتیب داده بود همانا میخواست که تحفه مجلس یکی از پادشاه زادگان عصر نماید گفت این گنجفه محض صورتیست کاش با او چیزی ضم شدی تا بکمال صورت و معنی آراسته گشتی حضار مجلس گفتند که این چون تواند بود گفت اشعار مناسب پیدا باید کرد که بحواشی این گنجفه ها بنویسند تا صورت و معنی آراسته گردد عزیزان گفتند این مقدار اشعار مناسب این حال مشکل که پیدا شود مگر کسی عمدا بیتی چند مناسب بگوید همگی روی باینجانب کردند و گفتند اینمعنی از طبع نقاد تو صورت می پذیرد این بنده نتوانست رد سخن بزرگان کردن قبول این خدمت کردم و برای هر قطعه گنجفه یکرباعی گفتم طرب انگیز محبت آمیز تا عزیزان از خواندن آن بنقد خوشوقت شوند و چنان گفته شد که در هر قطعه که صورتی لازم است در بیت اول رباعی لفظ صورت درج کرده و در بیت ثانی رباعی نام پادشاه آن جنس بنوعی دلپذیر درآورد و نام وزیر آن جنس هم بوجهی احسن بازنمود و چنان کرد که اگر در مجلس بعضی عزیزان را میل گنجفه بازی باشد و گنجفه یافت نشود هر رباعی را در قطعه کاغذ بنویسند و بطریق گنجفه قسمت کنند احتیاج بگنجفه نباشد زیرا که نام صورت و پادشاه و وزیر هر جنس در رباعی درآمده باعدد اجناس و این اسامی در رباعیات بسرخی از آن رقم شده تا نمایان باشد امید که مقبول طبع صاحبدلان گرد والله اعلم بالصواب
غریبان را دل از بهر تو خونستدل خویشان نمی دانم که چونست
نمی بینیم در عالم نشاطی کاسمان ما راچو نور از چشم نابینا ز ساغر رفت صهبا را
سوزد ز بس که تاب جمالش نقاب رادانم که در میان نپسندد حجاب را
ای گل از نقش کف پای تو دامان تراگل فشان کرده قبا سرو خرامان ترا
ای به خلا و ملا خوی تو هنگامه زابا همه در گفتگو بی همه با ماجرا
سپردم دوزخ و آن داغ های سینه تابش راسرابی بود در ره تشنه برق عتابش را
نهفت شوخی بی پرده شور جنگش راز باده تندی این باده برد رنگش را
ای روی تو به جلوه درآورده رنگ رانقش تو تازه کرد بساط فرنگ را
چون به قاصد بسپرم پیغام رارشک نگذارد که گویم نام را
در هجر طرب بیش کند تاب و تبم رامهتاب کف مار سیاه ست شبم را
سوز عشق تو پس از مرگ عیانست مرارشته شمع مزار از رگ جانست مرا
من آن نیم که دگر می توان فریفت مرافریبمش که مگر می توان فریفت مرا
جان بر نتابد ای دل هنگامه ستم رااز سینه ریز بیرون مانند تیغ دم را
بر نمی آید ز چشم از جوش حیرانی مراشد نگه زنار تسبیح سلیمانی مرا
شکست رنگ تا رسوا نسازد بی قراران راجگر خونست از بیم نگاهت رازداران را
نوید التفات شوق دادم از بلا جان راکمند جذبه طوفان شمردم موج طوفان را
خاموشی ما گشت بدآموز بتان رازین پیش وگر نه اثری بود فغان را
غمت در بوته دانش گدازد مغز خامان رالبت تنگ شکر سازد دهان تلخ کامان را