گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
باید ز می هر آینه پرهیز گفته اندآری دروغ مصلحت آمیز گفته اند
بهر خواری بس که سرگرم تلاشم کرده اندپاره ای نزدیک در هر دورباشم کرده اند
آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشستپنداشت که مهلتی و تأخیری هست
مژده صبح درین تیره شبانم دادندشمع کشتند و ز خورشید نشانم دادند
پروا اگر از عربده دوش نکردندامشب چه خطر بود که می نوش نکردند
عجب که مژده دهان رو به سوی ما آرندکدام مژده که آرند و از کجا آرند
شوقم ز پند بر در فریاد می زندبر آتش من آب دم از باد می زند
ننگ فرهادم به فرسنگ از وفا دور افگندعشق کافر شغل جان دادن به مزدور افگند
بتان شهر ستم پیشه شهریارانندکه در ستم روش آموز روزگارانند
دلستانان بحل اند ار چه جفا نیز کننداز وفایی که نکردند حیا نیز کنند
آنان که وصل یار همی آرزو کنندباید که خویش را بگدازند و او کنند
به مقصدی که مر آن را ره خدا گویندبرو برو که از آن سو بیا بیا گویند
به عشق از دو جهان بی نیاز باید بودمجاز سوز حقیقت گداز باید بود
تدبیر صواب از دل خوش باید جستسرمایه عافیت کفافست نخست
دانست کز شهادتم امید حور بودبرگشتنم ز دین دم بسمل ضرور بود
قدر مشتاقان چه داند درد ما چندش بودآن که دایم کار با دلهای خرسندش بود
چه خیزد از سخنی کز درون جان نبودبریده باد زبانی که خونچنان نبود
دوش کز گردش بختم گله بر روی تو بودچشم سوی فلک و روی سخن سوی تو بود
تاجر شوق بدان ره به تجارت نرودکه ره انجامد و سرمایه به غارت نرود
عاشق چو گفتیش که برو زود می رودنازم به خواجگی غضب آلود می رود
چاک از جیبم به دامان می رودتا چه بر چاک از گریبان می رود
چون گویم از تو بر دل شیدا چه می رودبنگر بر آبگینه ز خارا چه می رود
چون بپویی به زمین چرخ زمین تو شودخوش بهشتی ست که کس راه نشین تو شود
دل نه تنها ز فراق تو فغان ساز دهدرفتن عکس تو از آینه آواز دهد