گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آن کس که خطای خویش بیند که رواستتقریر مکن صواب نزدش که خطاست
دگر فریب بهارم سر جنون ندهدگل ست و جامه آلی که بوی خون ندهد
غم چو به هم درافگند رو که مراد می دهددانه ذخیره می کند کاه به باد می دهد
داغم از پرده دل رو به قفا می آیدتا ببینم که ازین پرده چه ها می آید
نه از شرمست کز چشم وی آسان برنمی آیدنگاهش با درازی های مژگان برنمی آید
چه عیش از وعده چون باور ز عنوانم نمی آیدبه نوعی گفت می آیم که می دانم نمی آید
کسی بامن چه در صورت پرستی حرف دین گویدز آزر گفت دانم گر ز صورت آفرین گوید
ز بس تاب خرام کلکم آذر بیزد از کاغذمداد اندوزم از دودی که هردم خیزد از کاغذ
به مرگ من که پس از من به مرگ من یاد آربه کوی خویشتن آن نعش بی کفن یاد آر
ای دل از گلبن امید نشانی به من آرنیست گر تازه گلی برگ خزانی به من آر
مژده ای ذوق خرابی که بهارست بهارخرد آشوب تر از جلوه یارست بهار
گر در همه شهر یک سر نیشترستدر پای کسی رود که درویش ترست
بی دوست ز بس خاک فشاندیم به سر برصد چشمه روانست بدان راهگذار بر
بتی دارم ز شنگی روزگاران خو بهاران بربه مستی خویش را گرد آر و گوی از هوشیاران بر
بیا و جوش تمنای دیدنم بنگرچو اشک از سر مژگان چکیدنم بنگر
در گریه از بس نازکی رخ مانده بر خاکش نگروان سینه سودن از تپش بر خاک نمناکش نگر
بر دل نفس غمم سرآورچون ناله مرا زمن برآور
ای ذوق نواسنجی بازم به خروش آورغوغای شبیخونی بر بنگه هوش آور
ای شوق به ما عربده بسیار میاموزابرام به درویزه دیدار میاموز
خون قطره قطره می چکد از چشم تر هنوزنگسسته ایم بخیه زخم جگر هنوز
با همه گمگشتگی خالی بود جایم هنوزگاه گاهی در خیال خویش می آیم هنوز
یقین عشق کن و از سر گمان برخیزبه آشتی بنشین یا به امتحان برخیز
گر خود ز عبادت استخوانی در پوستزشتست اگر اعتقاد بندی که نکوست
یارب ز جنون طرح غمی در نظرم ریزصد بادیه در قالب دیوار و درم ریز