گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
لطفی به تحت هر نگه خشمگین شناسآرایش جبین شگرفان ز چین شناس
داغ تلخ گویانم لذت سم از من پرسمحو تندخویانم حیرت رم از من پرس
کاشانه نشین عشوه گری را چه کند بسبی فتنه سر رهگذری را چه کند بس
تیغ از نیام بیهده بیرون نکرده کسما را به هیچ کشته و ممنون نکرده کس
هر که را بینی ز می بیخود ثنایش می نویسبهر دفع فتنه حرزی از برایش می نویس
من و نظاره رویی که وقت جلوه از تابشهمی بر خویشتن لرزد پس آیینه سیمابش
خوشا حالم تن آتش بستر آتشسپندی کو که افشانم بر آتش
ز لکنت می تپد نبض رگ لعل گهربارششهید انتظار جلوه خویش ست گفتارش
مپرس حال اسیری که در خم هوسشبه قدر کسب هوا نیست روزن قفسش
تا یک سر مویی از تو هستی باقیستاندیشه کار بت پرستی باقیست
بیا به باغ و نقاب از رخ چمن برکشدل عدو نه اگر خون شود در آذر کش
دود سودایی تتق بست آسمان نامیدمشدیده بر خواب پریشان زد جهان نامیدمش
خوشا روز و شب کلکته و عیش مقیمانشگورنر مهر و مکناتن بهادر ماه تابانش
نیست معبودش حریف تاب ناز آوردنشپیش آتش دیده ام روی نیاز آوردنش
دوشم آهنگ عشا بود که آمد در گوشناله از تار ردایی که مرا بود به دوش
چون عکس پل به سیل به ذوق بلا برقصجا را نگاه دار و هم از خود جدا برقص
دل در غمش بسوز که جان می دهد عوضور جان دهی غمی به از آن می دهد عوض
گویی که هان وفا که وفا بوده است شرطآری همین ز جانب ما بوده است شرط
تکیه بر عهد زبان تو غلط بود غلطکان خود از طرز بیان تو غلط بود غلط
مرا که باده ندارم ز روزگار چه حظترا که هست و نیاشامی از بهار چه حظ
بالای قضای رفته فرمانی نیستچون درد اجل گرفت درمانی نیست
تا رغبت وطن نبود از سفر چه حظآن را که نیست خانه به شهر از خبر چه حظ
شادم که بر انکار من شیخ و برهمن گشته جمعکز اختلاف کفر و دین خود خاطر من گشته جمع
تا تف شوق تو انداخته جان در تن شمعشرر از رشته خویش ست به پیراهن شمع