گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
به خون تپم به سر رهگذر دروغ دروغنشان دهم به رهت صد خطر دروغ دروغ
هنگام بوسه بر لب جانان خورم دریغدر تشنگی به چشمه حیوان خورم دریغ
ای کرده غرقم بی خبر شو زین نشان ها یک طرفرختم به ساحل یک طرف شستم به دریا یک طرف
گل و شمعم به مزار شهدا گشت تلفنشدی راضی و عمرم به دعا گشت تلف
شدم سپاسگزار خود از شکایت شوقزهی ز من به دل بی غمش سرایت شوق
به گونه می نپذیرد ز همدگر تفریقتجلی تو به دل همچو می به جام عقیق
بحر اگر موج زنست از خس و خاشاک چه باکبا تو زاندیشه چه اندیشه و از باک چه باک
ماهی امید عمرم از شست برفتبیفایده عمرم چو شب مست برفت
مرد آن که در هجوم تمنا شود هلاکاز رشک تشنه ای که به دریا شود هلاک
سبکروحم بود بار من اندکچرا نشماری آزار من اندک
ای ترا و مرا درین نیرنگدهن و چشم و دست و دل همه تنگ
راهی ست که در دل فتد ار خون رود از دلناید به زبان شکوه و بیرون رود از دل
تن بر کرانه ضایع دل در میانه غافلچون غرقه ای که ماند رختش به سوی ساحل
گفتم ز شادی نبودم گنجیدن آسان در بغلتنگم کشید از سادگی در وصل جانان در بغل
داریم در هوای تو مستی به بوی گلما راست باده ای که تو نوشی به روی گل
نه مرا دولت دنیا نه مرا اجر جمیلنه چو نمرود توانا نه شکیبا چو خلیل
هم به عالم ز اهل عالم بر کنار افتاده امچون امام سبحه بیرون از شمار افتاده ام
بود بدگو ساده با خود هم زبانش کرده اماز وفا آزردنت خاطرنشانش کرده ام
دادار که بر ما در قسمت بگشادبنیاد جهان چنانکه بایست نهاد
دیدم آن هنگامه بیجا خوف محشر داشتمخود همان شورست کاندر زیست در سر داشتم
یاد باد آن روزگاران کاعتباری داشتمآه آتشناک و چشم اشکباری داشتم
نوگرفتار تو و دیرینه آزاد خودموه چه خوش بودی که بودی ذوق بهباد خودم
این چه شورست که از شوق تو در سر دارمدل پروانه و تمکین سمندر دارم
آنم که لب زمزمه فرسای ندارمدر حلقه سوهان نفسان جای ندارم