گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ز من حذر نکنی گر لباس دین دارمنهفته کافرم و بت در آستین دارم
آسمان بلند را میرمابر کحلی پرند را میرم
تا به کی صرف رضاجویی دل ها باشمفرصتم باد کزین پس همه خود را باشم
اگر بر خود نمی بالد ز غارت کردن هوشممر او را از چه دشوارست گنجیدن در آغوشم
بی پردگی محشر رسوایی خویشمدر پرده یک خلق تماشایی خویشم
نه هر که زمانه کار او دربنددفریاد و جزع بر آسمان پیوندد
در وصل دل آزاری اغیار ندانمدانند که من دیده ز دیدار ندانم
بخت در خوابست می خواهم که بیدارش کنمپاره ای غوغای محشر کو که در کارش کنم
خود را همی به نقش طرازی علم کنمتا با تو خوش نشینم و نظاره هم کنم
می ربایم بوسه و عرض ندامت می کنماختراعی چند در آداب صحبت می کنم
رفتم که کهنگی ز تماشا برافگنمدر بزم رنگ و بو نمطی دیگر افگنم
در هر انجام محبت طرح آغاز افگنممهر بردارم ازو تا هم بر او بازافگنم
صبح ست خیز تا نفسی در هم افگنماز ناله لرزه بر فلک اعظم افگنم
دگر نگاه ترا مست ناز می خواهمحساب فتنه ز ایام باز می خواهم
گم گشته به کوی تو نه دل بلکه خبر همدر لرزه ز خوی تو نه دم بلکه اثر هم
درد ناسازست و درمان نیز همدهر بی پروا و یزدان نیز هم
ای قدر بلند آسمان پیش تو خردگوی ظفر از هر که جهان خواهی برد
نشاط آرد به آزادی ز آرایش بریدن همگلم بر گوشه دستار زد دامن ز چیدن هم
صبح شد خیز که روداد اثر بنمایمچهره آغشته به خوناب جگر بنمایم
شب های غم که چهره به خوناب شسته ایماز دیده نقش وسوسه خواب شسته ایم
وحشتی در سفر از برگ سفر داشته ایمتوشه راه دلی بود که برداشته ایم
تا فصلی از حقیقت اشیا نوشته ایمآفاق را مرادف عنقا نوشته ایم
بی خویشتن عنان نگاهش گرفته ایماز خود گذشته و سر راهش گرفته ایم
جلوه معنی به جیب وهم پنهان کرده ایمیوسفی در چارسوی دهر نقصان کرده ایم