گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بر لب یا علی سرای باده روانه کرده ایممشرب حق گزیده ایم عیش مغانه کرده ایم
رفت بر ما آنچه خود ما خواستیموایه از سلطان به غوغا خواستیم
بیا که قاعده آسمان بگردانیمقضا به گردش رطل گران بگردانیم
شاها سم اسبت آسمان می سپرداز کید حسود و چشم بد غم نخورد
بس که بپیچد به خویش جاده ز گمراهیمره به درازی دهد عشوه کوتاهیم
سوخت جگر تا کجا رنج چکیدن دهیمرنگ شو ای خون گرم تا به پریدن دهیم
ها پری شیوه غزالان و ز مردم رمشاندل مردم به خم طره خم در خمشان
چون شمع رود شب همه شب دود ز سرمانزین گونه کرا روز به سر رفت مگرمان
به خونم دست و تیغ آلود جانانبدآموزان وکیل بی زبانان
زهی باغ و بهار جان فشانانغمت چشم و چراغ رازدانان
حیف ست قتلگه ز گلستان شناختنشاخ از خدنگ و غنچه ز پیکان شناختن
چیست به لب خنده از عتاب شکستنرونق پروین ز آفتاب شکستن
خوش بود فارغ ز بند کفر و ایمان زیستنحیف کافر مردن و آوخ مسلمان زیستن
خیره کند مرد را مهر درم داشتنحیف ز همچون خودی چشم کرم داشتن
ظلم از دل و دست ملک نیرو ببردعادل ز زمانه نام نیکو ببرد
جنون مستم به فصل نوبهارم می توان کشتنصراحی بر کف و گل در کنارم می توان کشتن
چه غم ار به جد گرفتی ز من احتراز کردننتوان گرفت از من به گذشته ناز کردن
خجل ز راستی خویش می توان کردنستم به جان کج اندیش می توان کردن
تا ز دیوانم که سرمست سخن خواهد شدناین می از قحط خریداری کهن خواهد شدن
طاق شد طاقت ز عشقت بر کران خواهم شدنمهربان شو ور نه بر خود مهربان خواهم شدن
دل زان مژه تیز به یکبار کشیدندامن به درشتی بود از خار کشیدن
ای ز ساز زنجیرم در جنون نواگر کنبند گر بدین ذوق ست پاره ای گرانتر کن
بس که لبریزست ز اندوه تو سر تا پای منناله می روید چو خار ماهی از اعضای من
رشک سخنم چیست نه شهد هوس ست اینتلخابه سر جوش گداز نفس ست این