گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
یارب تو کجایی که به ما زر ندهیبی درد خدایی که به ما زر ندهی
دارم دل شاد و دیده بیناییوز کری گوشم نبود پروایی
به نام خداوند بالا و پستکه از هستی اش هست شد هر چه هست
دل پادشاهان شه خسروانکه رایش بلندست و بختش جوان
سخن بهتر از نعمت و خواستهسخن بهتر از گنج آراسته
گر تیر جفای دشمنان می آیددلتنگ مشو که دوست می فرماید
ربودند گلشاه دل خسته رامر آن دل گسل سرو نورسته را
ایا ماه گل چهر دل خواه مندراز از تو شد عمر کوتاه من
چنین گفت آنگه به فرمانبرانبیارید هین بدره های گران
کجا رفتی ای دل گسل یار منمگر سیر گشتی ز دیدار من
چو از شعر فارغ شد آمد بپایبغرید چون رعد نالان ز جای
بگفت ای چراغ دل و جان منبت گل رخ و جان و جانان من
همی گفت چونین و چون تفته برقهمی راند و در خون دل گشته غرق
همی گفت شاه سواران منمسرور دل نامداران منم
دریغ ای پدر دیده شیر مردکی رفتی ز دنیا پر از داغ و درد
کنون بشنو ای خال آزاد مردکه گلشاه دلخواه با او چه کرد
هرکس به نصیب خویش خواهند رسیدهرگز ندهند جای پاکان به پلید
چو شد یار با باره گام زنبراند اسب گرم آن دلارام زن
براند اسپ تازی به کردار بادبیامد میان مصاف ایستاد
چو در بند او شد درخشنده ماهنهاد از طرب روی سوی سپاه
چو گلشاه رخسار ورقه بدیدز جانش گل شاد کامی دمید
بر ورقه آمد هم از بامدادبگفت ای همه دانش و دین وداد
چو از دست هجران دلش خیره ماندسبک مام گلشاه را پیش خواند
بشد سوی کانه دو تا کرده پشتجگر سوخته دل گرفته به مشت