گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
کنون بازگردم به گفتار کوشکه هوش آید از پیل دندان به جوش
دل پیل دندان ز غم یافت دردبه ضحاک جادو سبک نامه کرد
یکی روز از بیشه شاه آتبینبیامد به در با دلیران کین
سراینده دهقان بسیار هوشچنین یافت از کار و کردار کوش
در قطره باران بهاری چه توان گفتدر نافه آهوی تتاری چه توان گفت
جهاندیده گوید بدان روزگارنبوده ست کس بر ره کردگار
چنین آمد از کوش نامه پدیدکه نوشان دستور را برکشید
بخواندی زمان تا زمان دخترشکه او بود همچهره مادرش
شکیبا همی بود تا چند گاهچو ایمن شد از باب خود دخت شاه
جهاندیده گوید که در مرز چینبود سیصد و شصت شهر گزین
دو سال اندر این ماهچهره ببودکه او هر زمانیش رشکی نمود
بپژمرد کنعان که آن را بدیدکه از تاب او ماهچهره کشید
چو آگاه شد کآتبین شد درستبه طیهور پرداخت و بر چاره جست
وزآن پس یکی ترجمان را بخواندنهانی سخن چند با او براند
ز دریا چو بر شد فرستاده مردهمان گه ز پیش وی آهنگ کرد
سخن عشق حرامست بر آن بیهده گویکه چو ده بیت غزل گفت مدیح آغازد
وز آن جایگه شادمان گشت بازبه نزدیک طیهور گردنفراز
چو برداشت کوش از میان کین و جنگنمود اندر این روزگاری درنگ
به بر چون برافگند گردون گرهبه بر درکشیدند گردان زره
بفرمود پس تا سپه را بخواندکه اندر جزیره سواری نماند
وزآن روی طیهور با آن سپاهبر آنسان برابر نشسته سه ماه
بیاراست لشکر دگر روز کوشبه زیر آمد از کوه و بر شد خروش
وز آن جایگه لشکر اندر کشیدچو از دور شهر بسیلا بدید
ز ناگه برآمد سواری ز راهیکی نامه دادش به ضحاک شاه