گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بترسید طیهور و نومید شدشب و روز لرزنده چون بید شد
از ایشان چو بشنید طیهور گفتکه این بدگهر باد با درد جفت
من بگویم ندیده ام دهنیکز دهان تو تنگتر باشد
ز ناگه بیامد سر ماه نوفرستاده مادر شاه نو
چنین است کار جهان کرد کردگهی تندرستی بود گاه درد
کنون ز آتبین چون بپرداختیمز کوش و فریدون سخن ساختیم
به دریا سوی مرز ماچین شتافتکرا از جزیره بدان مرز یافت
چنین هفت سال اندر این کار شدجهاندیده طیهور بیمار شد
فریدون فرخ در این سالیانکمربند نگشاده بود از میان
از ایشان چو دیگر نیامد به دستبیامد به تخت مهی برنشست
در گنج های پدر کرد بازفراوان برون کرد از آن گنج و ساز
چو کارم چنین خواسته کرد راستدبیری خردمند را پیش خواست
فرستاده برداشت آن خواستهیکی کاروانی شد آراسته
کوه عنبر نشسته بر زنخشراست گویی بهی ست مشک آلود
همی خواست تا لشکری گشن زوشسوی چین فرستد به پیگار کوش
پس از بهر کارم بیاراست نیزسزاوار شاهان ز هرگونه چیز
بفرمود نستوه را تا سپاهاز آمل برون برد و برداشت راه
فرستاده روز و شبان ره بریدبه ماچین به نزدیک کارم رسید
یکی نامه فرمود نزدیک کوشهمه داوری و همه جنگ و جوش
یکی پاسخ نامه فرمود و گفتکه با مغز مردم خرد باد جفت
سپهبد ز گفتار او کین گرفتبرآشفت و رخسار او چین گرفت
شب تیره دروازه بگشاد زودبرون رفت با لشکری همچو دود
وز ایران از آن سی هزاران سوارفزون کشته بودند هشده هزار
فریدون برآشفت از آن دیوزادبفرمود تا پیشش آمد قباد