گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سواری که از چین فرستاده بودبه ایران و پندش بسی داده بود
از آن ایمنی راه کشی گرفتمی و رامش و رای خوشی گرفت
چو برگشت قارن ز سقلاب و رومگشاده به نیرو همه مرز و بوم
چنان بود یک روز کز مرز چینز فرزانه پنجاه مرد گزین
ز گفتار ایشان دژم گشت شاههمی از تن خویش دید آن گناه
برون آمد از پیش تخت بلندبه هر سو درافگند پویان نوند
چو آگاهی آمد به کوش سترگکه آمد ز ایران سپاهی بزرگ
به خواب اندر آمد سر هر گروهیکی تا سپیده برآمد ز جای
بفرمود تا رفت نستوه پیشبدو گفت کای مهتر خوب کیش
مرا به صورت شاهد نظر حلال بودکه هرچه می نگرم شاهدست در نظرم
دگر روز برداشت لشکر ز جایجهان پر شد از ناله کوس و نای
سپیده چو بگشاد چون باز پربگسترد بر دشت خورشید فر
چو از قلب قارن بدید آن شکستیکی اسب آسوده را برنشست
شهنشاه چین با سپاهش نژندفرود آمد از پشت اسب سمند
چو دارای چین دید کآمد سپاههمه خیمه ها دید بی راه و راه
یکی روز قارن دژمناک بودز باد و ز باران جهان پاک بود
سپیده چو بر چرخ پرواز کرددر روشنی بر جهان باز کرد
چو بی شاه شد سوی شهر آن سپاهخروش آمد از کوی و بازارگاه
دگر روز قارن فرستاده ایجوانی سخنگوی و آزاده ای
چو گفتار آن مرد شیرین سخنیکایک شنیدند سر تا به بن
شبی خواهم که پنهانت بگویمنهان از آشنایان و غریبان
نهانی فرستاده ای تاختندز هرگونه گفتارها ساختند
وز آن جا بشد تا به ایوان کوشسپاه از پس و پیش پولادپوش
برآمد یکی گرد چین با سپاهدرآورد گردنکشان را به راه