گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سوی شهر ایران شد او با سپاهسپاهش همه یافته دستگاه
وز آن پس به سه ساله قارن رسیدبیامد فریدون کی را بدید
چنین تا نفیر آمد از باخترکه ویران شد آن بوم و بر سربسر
فریدون فرزانه هر چندگاهچو در کار آن مرز کردی نگاه
زمانی فروماند از اندیشه شاهوزآن پس بدو گفت کای نیکخواه
وزآن پس بدو گفت قارن که شاهببخشود و بگذشت از تو گناه
چو یک سال در کاخ قارن بماندفریدون فرخ ورا پیش خواند
هزار بوسه دهد بت پرست بر سنگیکه ضر و نفع محالست ازو نشان دادن
فرستاد مر کوش را خواند پیشچو آمد نشاندش به نزدیک خویش
فریدون بدو گفت کز باختریکی رنج پیش آمد و دردسر
چو آن جا رسی کشور آباد کنچو آباد کردی همه داد کن
چو از مغز می رفت و آمد به هوشسوی شاه شد نامبردار کوش
از آمل روان گشت لشکر به راههمی رفت یکی میل با کوش شاه
قراطوس را نامه ای کرد کوشکه ما را جهاندار با فر و هوش
یکی پاسخ نامه فرمود و گفتکه با رای مردم خرد باد جفت
چو آمد بر کوش و نامه بدادیکایک بر او ترجمان کرد یاد
چو آگاه شد زو قراطوس گفتکه این مرد اگر با خرد نیست جفت
بفرمود تا گاه بانگ خروسزننده بزد نای رویین و کوس
کسی ملامتم از عشق روی او می کردکه خیره چند شتابی به خون خود خوردن
چو پردخته شد او به کار سپاهمیان سپاهش نهان گشت شاه
فرستاد از ایرانیان دو هزاربه لشکرگه مردم کینه دار
بترسید مردم ز پیغام اویبدادند هم در زمان کام اوی
فرستاد از آن پس منادیگرانبدان کشور اندر کران تا کران
یکی نامه فرمود نزدیک شاهکه بنده چو آمد بدین جایگاه