گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چو کوش جهاندیده نامه بخواندهمانگه سپه را بدان مرز راند
چو برگشتن آراست شاه و سپاهزمین را ببوسید جابلق شاه
یکی کرد صندوق رویین بساختدگر نغز فواره ای برفراخت
به راه بیابان به جایی رسیدکه آبی که بود ایستاده بدید
وز آن جایگه کوش ره برنوشتیکی گرد آن پادشاهی بگشت
دگر شارستانی ست از سیم ناببه شکل عقابی سر اندر سحاب
یکی چارطاقی به نزدیک شهرشده زهر آن شهر از او پادزهر
چشم تو طلسم جاودانستیا فتنه آخرالزمانست
جهاندیده گوید که بنیاد اینفگنده ست ماهنگ دارای چین
به افریقیه اندر دو کوه است بازیکی پست بالا و دیگر دراز
یا رب تو مرین سایه یزدانی رابگذار بدین جهان جهانبانی را
ای کرده غمت غارت هوش دل مادرد تو زده خانه فروش دل ما
اصل وگهر عشق ز کانی دگر استمنزلگه عاشقان جهانی دگر است
عشقت که دوای جان این دلریش استز اندازه هر هوس پرستی بیش است
در عشق توام جهان سرایی تنگ استهمچون چشمت دلم فضایی تنگ است
ز آن روی که راه عشق راهی تنگ استنه با خودمان صلح و نه با کس جنگ است
حالم از شرح غمت افسانهایستچشمم از عکس رخت بتخانهایست
تا بر سر کوی عشق تو منزل ماستسر دو جهان به جمله کشف دل ماست
تا بر سر ما سایه شاهنشه ماستکونین غلام و چاکر درگه ماست
از ما تو هر آنچه دیده ای سایه ماستبیرون ز دو کون ای پسر پایه ماست
هر سبزه که در کنار جویی رسته استگویی ز خط بنفشه مویی رسته است
مقصود وجود انس و جان آیینه استمنظور نظر در دو جهان آینه است
این مرتبهارب چه حد مشتاقی استکامروز هم او حریف و هم او ساقی است
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوستتا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست