گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آمد شب و بازگشتم اندر غم دوستهم با سر گریه ای که چشمم را خوست
گفتا هر دل به عشق ما بینا نیستهر جان صدف گوهر عشق ما نیست
درد تو ز هر محتضری خالی نیستلطف تو ز هر بیخبری خالی نیست
خسته تیغ فراقم سخت مشتاقم به غایتای صبا آخر چه گردد گر کنی یکدم عنایت
با یار نواز غم کهن باید گفتلابد به زبان او سخن باید گفت
هر شب به مثال پاسبان کویتمی گردم گرد آستان کویت
ما را نه خراسان نه عراق است مرادوز یار نه وصل و نه فراق است مراد
غم با لطف تو شادمانی گرددعمر از نظر تو جاودانی گردد
شمع ار چه من داغ جدایی داردبا گریه و سوز آشنایی دارد
عشق است که لذت جوانی ببردعشق است که عیش جاودانی ببرد
هر دم ز وجود خود ملالم گیردسودای وصال آن جمالم گیرد
آن را که دل از عشق پر آتش باشدهر قصه که گوید همه دلکش باشد
حاشا که دلم از تو جدا داند شدیا با کس دیگر آشنا داند شد
با روی تو روی کفر و ایمان بنماندبا نور تجلیت دل و جان بنماند
می روم با درد و حسرت از دیارت خیر بادمی گذارم جان به خدمت یادگارت خیر باد
در عشق تو شادی و غمم هیچ نماندبا وصل تو سور و ماتمم هیچ نماند
کار من و تو بی من و تو ساخته اندوز نیک و بد من و تو پرداخته اند
صحرا به گل و لاله بیاراسته انددر عیش فزوده و ز غم کاسته اند
عشاق تو از الست مست آمده اندسر مست ز باده الست آمده اند
عشاق که آفتاب عالم تابنددر دیده کشند خاک من گر یابند
ز آن پیش که نور بر ثریا بستندوین منطقه بر میان جوزا بستند
در خوشه مگر سر کشییی می دیدنددیدی که بعاقبت سرش ببریدند
عشاق که ماه عالم جاویدندماننده من شوند در امیدند
مردان رهش زنده به جانی دگرندمرغان هواش ز آشیانی دگرند