گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دل قبله جان جمال روی تو کندجان از دو جهان روی به سوی تو کند
ما ترک سر بگفتیم تا دردسر نباشدغیر از خیال جانان در جان و سر نباشد
درد دل خسته دردمندان دانندنه خوش منشان و خیره خندان دانند
ای دل این ره به قیل و قالت ندهندجز بر در نیستی وصالت ندهند
آن روز که دوختی مرا دلق وجودگفتند به طعنه مر ترا خلق وجود
خوی سبعی ز نفست ار باز شودمرغ روحت به آشیان باز شود
گر دولت درد دین ترا دست دهدیا باد ارادت و طلب بر تو جهد
آن روز که کار وصل را ساز آیدوین مرغ ازین قفص به پرواز آید
عشاق ترا هشت بهشت تنگ آیدوز هر چه بدون تست شان ننگ آید
سیر آمده ای ز خویشتن می بایدبر خاسته ای ز جان و تن می باید
بازی که همی دست ملک را شایدمنقار به مردار کجا آلاید
جز دست تو زلف تو نیارست کشیدجز پای تو سوی تو ندانست دوید
بخت و دولت به برم زآب روان باز آمدوز سعادت به سرم سرو روان باز آمد
این هفت سپهر در نوشتیم آخروز دوزخ و فردوس گذشتیم آخر
بازی بودم پریده از عالم نازتابوک برم ز شیب صیدی به فراز
ما مست ز باده الستیم هنوزوز عهده الست باز مستیم هنوز
ای آنکه نشسته اید پیرامن شمعقانع گشته به خوشه از خرمن شمع
دل کرد بسی نگاه در دفتر عشقجز دوست ندید هیچ را در خور عشق
گه هشیارم ز باده گاهی مستمگاهی چو فلک بلند و گاهی پستم
تا باغم عشق تو هم آواز شدمصد باره زیادت به عدم باز شدم
شاها چو دمی روی به مقصود آرمصد همچو ایاز سوی محمود آرم
عمری است که در راه تو پای است سرمخاک قدمت به دیدگان می سپرم
از عشق مهی چو برلب آمد جانمگفتم بکنی به وصل خود درمانم
رفت آن کم بر تو آبی بودیا سلام مرا جوابی بود