گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هر دل نکشد بار بیان سخنمهر جان نچشد ذوق ز جان سخنم
شمع است رخ خوب تو پروانه منمدل خویش غمان تست بیگانه منم
ز آن باده نخورده ام که هشیار شومو آن مست نیم که باز بیدار شوم
ما شیر و می عشق تو با هم خوردیمبا عشق تو در طفولیت خو کردیم
تا ظن نبری که ما ز آدم بودیمکان دم که نبود آدم آن دم بودیم
ماییم ز خود وجود پرداختگانو آتش به وجود خود در انداختگان
شاها بر تو به تحفه صد جان بردنکمتر بود از زیره به کرمان بردن
در بحر عمیق غوطه خواهم خوردنیا غرقه شدن یا گهری آوردن
فردا که مقدسان خاکی مسکنچون روح شوند راکب مرکب تن
افراز ملوک را نشیبی است مکندر هر دلکی از تو نهیبی است مکن
یاد دارم که روزگاری بودکه مرا پیش غمگساری بود
گفتم که زد این چنین دم سرد که منبلبل ز درخت سر فرو کرد که من
دل مغز حقیقت است تن پوست ببیندر کسوت روح صورت دوست ببین
آن دم که نبود بود من بودم و توسرمایه عشق و سود من بودم و تو
ای دل بیدل به نزد آن دلبر رودر بارگه وصال او بی سر رو
ای سلسله زلف تو دلها بستهوی غمزه خونخوار تو جانها خسته
ای ساقی خوش باده ناب اندر دهمستان شده ایم هین شراب اندر ده
ای پیر مغان می مغانی دردهو آن جام گران خسروانی درده
شمع ازلی دل منت پروانهجان همه عالمی مرا جانانه
ای لعل لبت به خون دلها تشنهچشم تو به دیدار تو چون ما تشنه
عاقل به چه امید درین شوم سرایبر دولت او دل نهد از بهر خدای
خسرو من چون به بارگاه برآیدنعره و فریاد از سپاه برآید
در دام میا که مرغ این دانه نه ایدر شمع میاز چونکه پروانه نه ای
ای شمع بخیره چند بر خود خندیتو سوز دل مرا کجا مانندی