گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هر شبی با دلی و صد زاریمنم و آب چشم و بیداری
دیوانه شدم باز جنون می کنم امشبای عشق مدد ساز که خون می کنم امشب
تو جان و من به جانت گشته طالبتو نور دیده و از دیده غایب
از پیر همت و کرمی ای جوان طلبچون تیر قوت و مددی از کمان طلب
شبی که مست بیاید به خواب من مطلوبدهد به غمزه شراب و کباب من مطلوب
روی تو چو از پیش نظر پرده برانداختآتشکده مهر به دور قمر انداخت
صبحدم شیری که مهر دایه ام در کام ریختخون دل شد شام غم از دیده ام ایام ریخت
گفتگوی حشر راحت از دل دیوانه ریختچشم ما خواب گرانی داشت این افسانه ریخت
در بزم عشق نشیه تأثیر صحبت استساقی است پیر بیعت و خم پیر صحبت است
نازک دلی که آینه دار نزاکت استدایم به فکر نقش و نگار نزاکت است
باده نوشی و غزلخوانی دیوانه بجاستخنده گر نیست بجا گریه مستانه بجاست
یار را از من چه می پرسی بپرس از دل کجاستمحفل لیلی ز مجنون پرس در محمل کجاست
آه گرمی که به یاد تو ز دل ها برخاستمرده ای بود ز اعجاز مسیحا برخاست
به طوف کوی تو آن شب که دل ز جان برخاستبه یاد وصل تو از مرد و زن فغان برخاست
حرف هر کس ز فکر خام خود استجنبش هر که از مقام خود است
مدح رخ زیبای تو عنوان سعیداستتعریف قدرت مطلع دیوان سعیداست
هر آن دلی که به زلف بتی گرفتار استز دام جسته تسبیح و قید زنار است
حلب شهر و نعیما شهریار استسعادت پیشکار و بخت یار است
چون دل دلیل نیست تن و دل برابر استآبی که تشنگی نبرد گل برابر است
صورت اندیش کی از معنی ما باخبر استپای خوابیده چه داند که چه در زیر سر است
هر کجا مینا و جامی از می گلگون پر استوای بر پیمانه و مینای ما کز خون پر است
دارم بتی و سجده اش ای دل نهانی بهتر استاز هر چه گویم خوبتر وز هر چه دانی بهتر است
هر زمان دل را هوای کوی جانان بر سر استذوق جانبازی است دل را تا مرا جان در بر است
هر زمان بر سر پرشور هوای دگر استهر نفس از دل غمدیده نوای دگر است