گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیمبا چشم تو ز باده و خمار فارغیم
بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیمحاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم
ما در جهان موافقت کس نمیکنیمما خانه زیر گنبد اطلس نمیکنیم
خیزید عاشقان که سوی آسمان رویمدیدیم این جهان را تا آن جهان رویم
چند روی بیخبر آخر بنگر به بامبام چه باشد بگو بر فلک سبزفام
هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکامدشمنم از مرگ من کور شود والسلام
امشب جان را ببر از تن چاکر تمامتا نبود در جهان بیش مرا نقش و نام
لولیکان تویم در بگشا ای صنملولیکان را دمی بار ده ای محتشم
ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیمبسته شکرخنده را تا که بگریانیم
پیشتر آ می لبا تا همه شیدا شویمبیشتر آ گوهرا تا همه دریا رویم
بار دگر ذره وار رقص کنان آمدیمزان سوی گردون عشق چرخ زنان آمدیم
خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیمآب حیات توایم گرچه به شکل آتشیم
بدار دست ز ریشم که بادهای خوردمز بیخودی سر و ریش و سبال گم کردم
نیَم ز کار تو فارغ، همیشه در کارمکه لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم
همه جمال تو بینم چو چشم باز کنمهمه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منمدر این سراب فنا چشمهٔ حیات منم
بیار باده که دیر است در خمار تواماگرچه دلق کشانم نه یار غار توام
به غم فرونروم باز سوی یار رومدر آن بهشت و گلستان و سبزه زار روم
مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهموگر درم نگشایی مقیم درگاهم
اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیمز شرطها بگذشتیم و رایگان کردیم
چه روز باشد کاین جسم و رسم بنوردیممیان مجلس جان حلقه حلقه می گردیم
اگر زمین و فلک را پر از سلام کنیموگر سگان تو را فرش سیم خام کنیم
به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه باماشارتی که بکردی به سر به جای سلام
به جان عشق که از بهر عشق دانه و دامکه عزم صد سفرستم ز روم تا سوی شام