گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
نی همین در نی از آن لب ناله حسرت می خوردشکرستان ها از آن تبخاله حسرت می خورد
آنچه قسمت کرده هرکس روزی خود می خوردطعمه خود باز و کرکس روزی خود می خورد
چون ز خون عاشق آن رخساره گل مل می خوردصد گره بالای هم از ناز کاکل می خورد
فیض از کوچه معشوقه هوا می گیردنکهت از طره او باد صبا می گیرد
رخش روزی که طعن رنگ با لعل بدخشان زدلبش هم حرف های سخت با یاقوت و مرجان زد
همت چو دست گیرد رطل گران توان زددامن کشان ز عالم سر در جهان توان زد
صدای خستگان جان و دل اندوهگین سوزدکه نی را خانه خالی ز آواز حزین سوزد
اگر تو را هوس آیینه دار برخیزدغبار از آینه تا زنگبار برخیزد
مکن باور که نفس از جا ز سستی برنمی خیزدصدای پای این سرکش ز چستی برنمی خیزد
مجنون به گرد خیمه لیلی نمی رسددیوانه را مقام تسلی نمی رسد
دل اگر توشه و توانی داشتدر ره عقل کاروانی داشت
تا چون نیم به لب لب جانان نمی رسدآوازه ای به گوش من از جان نمی رسد
خوش آن روزی که سر در راه آن ناآشنا باشدغبار جاده کویش به چشمم توتیا باشد
رخ زرد عشقبازان چمن و بهار باشددل پر ز داغ ایشان همه لاله زار باشد
شوم دیوانه اش مجنون به من گر همسفر باشددر آتش می روم پروانه ام گر راهبر باشد
به ناز دل ز تو بردن خوش است خوش باشدز ما نیاز سپردن خوش است خوش باشد
مروت های گردون جور و احسانش ستم باشدغم اول لقمه این خوان و الوانش الم باشد
مانند کوی جانان کوی دگر نباشدجنت اگر چه خوب است ز این خوبتر نباشد
اگر آن مه برآید صبح صادق شام من باشدچو خورشیدم دگر آغاز من انجام من باشد
هر آن تنی که گرفتار پیرهن باشدچو مرده ای است که او زنده در کفن باشد
می تلخ و چمن پرگل ساقی نمکین باشدآیا که چنین گفتم در روی زمین باشد
فلک ای دوست ز بس بی حد و بی مر گرددبد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد
سیلی که در این راه گذر داشته باشداز خانه دیوانه خبر داشته باشد
گر مطلب تو جنگ است صلح و صفا چه باشدور آشتی است در دل جور و جفا چه باشد