گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چه غم آن مهر پیکر از چنان و از چنین داردکه در زیر نگینش آسمانی با زمین دارد
اگرچه در ره هستی هزار دشواریستچو پر کاه پریدن ز جا سبکساریست
مردی که در این ره دل آگاه ندارددر منزل صاحبنظران راه ندارد
سفر هوشوران زود تمامی داردباده کم نشیه چو افتد رگ خامی دارد
هر که دارد صنمی جور و جفایی دارددلبر ماست که مهری و وفایی دارد
سرمه کی طاقت آن چشم پر از ناز آردتا دل خسته صاحب نظری نازارد
جهان تو را به سر انکسار می آردکه تا بزرگ شود در فشار می آرد
صبحدم از شب وصل تو اثر می آردآفتاب از سر کوی تو خبر می آرد
چه دلبری است که هرگاه ناز می آردتمام ناشده نازش نیاز می آرد
ذکر تو هوش و فکر تو از خویش می بردبار خودی خیال تو از پیش می برد
در خاطری که آن بت عیار بگذردتا خود چها زسینه افگار بگذرد
آشکار ز نظر یار نهان می گذردحیف از این عمر که چون آب روان می گذرد
عاقل از کار بزرگی طلبیدتکیه بر بیهده گفتار نداشت
از یک نظر لطف که آن مهر لقا کردچون صبحدمی هستی من رو به فنا کرد
رفت از حریم دیده و دل را کباب کرداین کعبه را به سنگ جدایی خراب کرد
نشیه سرشار چشم مست ساقی کار کردراه ناهموار هستی را به ما هموار کرد
در سواد خط خوبان بسکه دل شبگیر کردهمچو صبح صادقم در این سیاحت پیر کرد
داغ را چون لاله اجزای بدن خواهیم کردبعد از این مانند گل جا در چمن خواهیم کرد
کام تا هست تو را کامروا نتوان کردتا تو هستی به میان هیچ صفا نتوان کرد
خرمی ز این دو روزه جان نتوان کردخواب در راه کاروان نتوان کرد
دی صبا قصه آن کاکل پیچان می کردجمع می کرد دل خلق و پریشان می کرد
موج خیز گریه ما چشم تر بار آوردصندل پیشانی ما درد سر بار آورد
ای دل بقا دوام و بقایی چنان نداشتایام عمر فرصت برق جهان نداشت