گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
زمین از اشک سرگردان من گرداب می گرددزمان از ناله های زار من سیماب می گردد
ز بس بر سر خیال آن گل رخسار می گرددبه سرگر مشت خاری می زنم گلزار می گردد
چو از نور تجلی ساغری سرشار می گرددحباب آسا تهی از خود تمامی یار می گردد
شالوده کاخ جهان بر آبستتا چشم بهم بر زنی خرابست
چه شور است این که بر گرد سر مخمور می گرددکه جان کندن به تلخی در مذاقم شور می گردد
ز راه عشقبازی این دل شیدا نمی گرددکه هرگز از طریق خویشتن دریا نمی گردد
در نظربازی من یار نهان می گردداز میان چون بروم یار عیان می گردد
که طرف از این فلک فتنه بار می بنددکه یک گره چو گشاید هزار می بندد
نه خوی از جبهه آن دلبر مغرور می باردبه چشم من ز روی آفتابش نور می بارد
زبان بسته ما صوت بی صدا داردلب خموش به دل حرف آشنا دارد
به هر وادی که آبادی است آن وادی جفا دارددر آن صحرا که معموری نمی باشد صفا دارد
ساغر از گردش ادوار چه پروا دارداز شکستن سر سرشار چه پروا دارد
کسی ز سر میانش کجا خبر داردبه غیر بهله که دستی در آن کمر دارد
در این وادی که معموری نه دیوار و نه در داردخوشا آن کس که نم در چشم و آهی در جگر دارد
آنکس که چو سیمرغ بی نشان استاز رهزن ایام در امان است
کی دیده تر دارد سوزی که جگر داردما در دل شب دیدیم فیضی که سحر دارد
عاشق از خود چو رود عزت دیگر داردعشق بیرون ز جهان دولت دیگر دارد
من از تخمین خاطر گفتمش چون مو کمر داردخیال دل خطا باشد که تا مو در نظر دارد
چه شور است این که دل از دست آن نامهربان داردکه جای مغز جسم من نمک در استخوان دارد
به هنگام دعا زاهد نظر بر آسمان داردامید دانه گندم مگر از کهکشان دارد
مگر خبر ز دل خسته آن نگار نداردچه آتشی است که امشب دلم قرار ندارد
طفل است یار و چشمش با ما نظر نداردتا باده خام باشد با کس اثر ندارد
عالم ز خرابی سر تدبیر ندارداین حرف پریشان شده تعبیر ندارد
گرچه دورم ز نظر کی نظر از من داردنی من از او خبر و او خبر از من دارد