گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دور است و همین باغ و بهاری و دگر هیچماییم و کف دست نگاری و دگر هیچ
از دم تیغ قضا شیر مکیده است صبحاز شب و از روز خود مهر بریده است صبح
دیده غفلت گشا دریاب فیض نور صبحمی شوی خورشید عالم چون شوی منظور صبح
زینهار چون حباب مپرس از نشان صبحبر هم زده است موج هوا خاندان صبح
هرگز ندیده ام گرهی بر جبین صبحدارم نیازها به رخ نازنین صبح
ای عجب این راه نه راه خداستزانکه در آن اهرمنی رهنماست
شکست رونق آیینه را صفای قدحگشوده چهره ز اسرار دل هوای قدح
چو دید جسم مرا جای آرمیدن روحنیارمید در این جسم از تپیدن روح
به گوش عرش ز حق می رسد به لفظ فصیحکه به ز روی صبیح است حسن خط ملیح
مکن به روی دلارام من نظر گستاخمرو چو خس به دم اژدر شرر گستاخ
بندی چرا میان عداوت به کین چرخاز دست ما درازتر است آستین چرخ
تنی بغیر عمل شد برای جان دوزخبه مرغ بی پر و بال است آشیان دوزخ
ای خضر خو گرفته مذاقم به آب تلخبهتر بود ز آب حیاتم شراب تلخ
مرا ز حلقه آن دربه در پسند مبادچو آفتاب خلاصم از آن کمند مباد
هر آن که روی تو را رنگ ارغوانی دادمرا ز عشق تو رخسار زعفرانی داد
شیخ گر از سنت و فرضانه می یابد مرادپیر ما از شیشه و پیمانه می یابد مراد
گویند عارفان هنر و علم کیمیاستوان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
به آن برچیده دامان تهمت خونم کجا افتدنسازد دست رنگین گر به پای او حنا افتد
سعیدا از شکست سنگ اثر در مومیا افتدخشوعی نیست چون در دل اجابت از دعا افتد
چون من بلندنظر گاه گاه می افتدنظر به همتم از سر کلاه می افتد
هر که را راه سخن وا شده موسی گرددهر که پاس دم خود داشت مسیحا گردد
نگریم بعد از این ترسم که دل خون جگر گرددنسوزم سینه را داغش مبادا چشم تر گردد
عارف چو جهان سرکش مغرور نگرددشور است محیط آب گهر شور نگردد
خوشا دلی که چو آیینه جلوگاه تو گرددز سر گذشته و چون زلف گرد ماه تو گردد