گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آن که پشت دست رد بر نقره و زر می زندسکه همت به روی مهر و اختر می زند
هر گه که دل به یاد لبی جوش می زندصد موج بوسه بر لب خاموش می زند
موج دریای جنون کی دست بر دل می زندمی کشد میدان و هردم سر به ساحل می زند
تیر ماهت فصل نوروزی کندبوریاباف تو زردوزی کند
هر که یاد قامت آن سروبالا می کندبهر مطلع مصرع برجسته پیدا می کند
هر کس نظر به سوی تو از دور می کندهر خانه را خیال تو پرنور می کند
ای دوست دزد حاجب و دربان نمی شودگرگ سیه درون سگ چوپان نمی شود
لعلش که کار بوسه به انداز می کنددل را کباب شعله آواز می کند
رمزی است این که شمع فروزنده می کندبر حال خویش گریه به ما خنده می کند
آن ماهوش که در همه جا جلوه می کندخورشید در خرابه ما جلوه می کند
کی فرنگی با مسلمانی نهانی می کندآنچه با ما آشکارا یار جانی می کند
کسان که سود و زیان را در این جهان دانندیقین قماش کفن به ز نقد جان دانند
خوبان نه ناز بیهده آغاز می کنندایشان به بردن دل ما ناز می کنند
شیشه و پیمانه و دل غم ز هم کم می کننداهل دل از راه دل دل پرسی هم می کنند
روشندلان که آخر دم از جهان روندگردند خود دلیل و چو شمع از میان روند
هر آن صید کز دام غافل نشیندگرفتار در دست قاتل نشیند
چند در اندیشه دنیا و دین خواهیم بودتا به کی در فکر و ذکر آن و این خواهیم بود
دانی که را سزد صفت پاکیآنکو وجود پاک نیالاید
ای خوش آن روز که دل در خم گیسوی تو بوددر غم روی تو آشفته تر از موی تو بود
دیدم به چشم سر که سکندر نشسته بوددر چنگ انفعال دلش ریش و خسته بود
جسم ما از ناتوانی جان نمی گیرد به خوددرد ما از نازکی درمان نمی گیرد به خود
خانه نفس من خراب شودیا خدا آتش من آب شود
چشم او را نگذارید که هشیار شودفتنه را مصلحت آن نیست که بیدار شود
هر بتی قبله نمای دل دانا نشودطوطی عقل ز هر آینه گویا نشود