گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هر که غافل یک نفس شد صاحب دم کی شودکج گذارد آن که پا در راه اقدم کی شود
دل ز بیداد غم خوبان مصفا می شوداز غبار راه یوسف کور بینا می شود
کار کی از آتش رخساره گل می شودلاله داغ از شعله آواز بلبل می شود
صفای وقت جهان چون به ما نمی خواهدکه زشت آینه باصفا نمی خواهد
هفته ها کردیم ماه و سالها کردیم پارنور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار
ز عاشق صبر تسکین از دل دیوانه می خواهدنمی دانم چه ها آن آشنا بیگانه می خواهد
دلم را هم نشین یاری جهان گردیده می بایدرفیق نوح ای جان مرد طوفان دیده می باید
هر که در این در ز راه صدق درآیدبایدش اول ز خویشتن به درآید
اگر خواهد کسی تا روز محشر باشرف آیدز جان و دل به طوف مرقد شاه نجف آید
ز ما کسی که نهان کرده روی خویش نمایدهر آن که بسته در از لطف خویش بازگشاید
رود یوسف دگر در چه گر آن مشکین رسن آیدتکلم می کند هر مرده گر او در سخن آید
هر که از خود فرود می آیدآسمان در سجود می آید
گدا که بر سر راه بخیل می آیدچو پشه ای است که در چشم پیل می آید
نه جانان کشته اش را از پی نظاره می آیدکه خورشید قیامت از برای چاره می آید
دلا گنج روانی سوی این ویرانه می آیدنمی دانم چه در دل دارد آن مستانه می آید
کارها بود در این کارگه اخضرلیک دوک تو نگردید ازین بهتر
کس به دور نرگس مست تو هشیاری ندیدآسمان جز فتنه چشم تو بیداری ندید
هر نفس در کوی جانان کوه غم باید بریدزهر باید نوش کرد از جام جم باید برید
دوستان از سر این توده غم برخیزیدزود باشید چه بیش است و چه کم برخیزید
بی برگ شو چو نی به نوا می توان رسیداز راه نیستی به خدا می توان رسید
مگر که بوی گل و لاله از هوا جوشیدکه باز شور و جنون در دماغ ما جوشید
فقر دل های سیه را کرده است اکثر سفیدمی کند آیینه را از زنگ خاکستر سفید
همین نه نرگس تنها گشاده چشم سفیدکه در فراق تو شد جام باده چشم سفید
نامه شوق چو املا کنمش بر کاغذچشم بندم که ز اشکم نشود تر کاغذ