گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
می رود آخر چو از تن پس ز تن جان را چه حظخانه گر از لعل و یاقوت است مهمان را چه حظ
خویش را یکبارگی تا سختم از دل وداعاز میان ما و او برخاست رسم انقطاع
ای ز ایراد قلم هم نفسانت مرفوعتابعانت به همه طبع و طبایع مطبوع
نه پنبه از پی راحت گذاشتم بر داغفتیله ای است که آتش گذاشتم به چراغ
بر کف آیینه نه دستی دگر بردار ایاغخوش نباشد بی می و محبوب رفتن سیر باغ
پیش رویش کرد پنهان مهر در روزن چراغکی تواند شد بلی چون روز شد روشن چراغ
ترک دنیا کن و از دنیا ملافچند باشی چون زنان زیر لحاف
بد منشانند زیر گنبد گرداناز بدشان چهر جان پاک بگردان
چو نیست معنی باطن به تخت و جاه ملافنشین به روی حصیر ای دلا و زر می باف
ماه ما بالذات یک ماه است و اسما مختلفشمس یک شمس است لیک امروز فردا مختلف
تنم چو روح سبک گشته در هوای لطیفز بوی خویش چو گل کرده ام غذای لطیف
گوشه ای نیست که آن جا نرسد پای فراقمنزلی نیست که خالی نبود جای فراق
زند بر ابر نیسان طعن خشکی گوهر عاشقمحیطی را نیارد در نظر چشم تر عاشق
چه غم از قبله و از قبله نما دارد عشقکه به هر گردش دل رو به خدا دارد عشق
به دلی سخت و دلی نرم نظر دارد عشقبه نگاه از دل فولاد گذر دارد عشق
گریه را سرکرد چشمم باز طوفان کرد عشقکاسه آب دلم را بحر عمان کرد عشق
لاله و صد برگ رعنا نیست در گلزار عشقداغ نومیدی است زیب گوشه دستار عشق
بیرون ز عقل هاست در این جا شمار عشقپیداست کار عقل و هویداست کار عشق
حاصل عمر تو افسوس شد و حرمانعیب خود را مکن ایدوست ز خود پنهان
تا نگذری ز سر نروی از قفای عشقسر مانده کوه قاف در این ره به پای عشق
بسکه دلگیرم ز چین گوشه ابروی خلقروی خود را هم نمی بینم دگر چون روی خلق
دانی چه بود باده گلگون ز رگ تاکلعلی است که کردند برون از جگر خاک
بی حجابانه برآورده سر از دامن خاکبه هوای لب شکرشکنت پنجه تاک
کو دلی کز ستم چرخ نباشد غمناکدیده ای کو که نباشد ز جفایش نمناک