گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
منتظر جمال او انس و اجنه و ملکآینه دار طلعتش هفت زمین و نه فلک
برکنید ای بت پرستان از ته دل دل ز سنگکی شود آسان شما را حل این مشکل ز سنگ
عافیت را جامه گر بردوش ما افتاده تنگاهل دل را از لباس پاره نبود عار و ننگ
عکس رخساره معشوق نماید در سنگمی برد روی نکویان ز دل آینه زنگ
ز چنگ و عود شنیدم به گوش حال نه قالکه آب بی توحرام است باده با تو حلال
دزد تو شد این زمانه ریمنآن به که نگردیش به پیرامن
بیت معموری که نامش تن نهاده ذوالجلالچار دیواری است بر پا لیک در دست خیال
اهل عرفان را نباشد فکر سبز و زرد و آلهر چه افتد در کف دریا بود رزق حلال
از آن زمان که غم او گرفته جای خیالدگر به گوشه دل کم رسیده پای خیال
بگذاشتم چو مهر نشانی ز دود دلگردون مثال طاق روانی ز دود دل
گر شوی واقف تو ای بی حاصل از اسرار دلحال دنیا و مافیها کنی در کار دل
نگهش خاطر آگاه نماند در دلجلوه قامت او آه نماند در دل
کس را چه آگهی است ز فکر متین دلسرها شکسته بر سر آیین و دین دل
دارد بت نازک دلم صد جان به قربان در بغلهر تار کفر زلف او پیچیده ایمان در بغل
شد شبنم بی مهر روان بر ورق گلبلبل شده سرمست ز بوی عرق گل
ریزد خزان به خاک چو برگ و نوای گلجز عندلیب نیست کسی آشنای گل
دگر باره شد از تاراج بهمنتهی از سبزه و گل راغ و گلشن
تشبیه تا به رنگ تو کردند روی گلهرگز نمی رود ز دلم گفتگوی گل
به جمال تو بود دیده بینا مشغولبه خیال تو بود خاطر دانا مشغول
رزق و روزی را خدا چون گشته از اول کفیلپس مگردان رو ز باب الله حق نعم الوکیل
گذشتم از می و از صاف و درد و شیشه و جامکه هر سه بی ته و بی حاصلند و بی انجام
کی شود با بوالهوس آن کاشف اسرار راممی دهد بی نشیه را پیر مغان از باده جام
تأثیر نیست در نفس مرد ناتمامبی لذت است میوه چو افتد ز شاخ خام
نی همین از خودنمایی پا و سر پیچیده امخویش را در جیب صد عیب و هنر پیچیده ام