گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ندیده کسی آنچه من دیده امسرم گشت از بس که گردیده ام
ای که می گویی خدای خویش را چون دیده امچون تو می گویی بگویم با تو بیچون دیده ام
برون می آورد از دل کدورت را می نابمتدارک می کند تلخی هجران را شکر خوابم
پرده کس نشد این پرده میناگونزشترویی چه کند آینه گردون
خود گدایم گرچه یار هر گدایی نیستمیار اگر گردم بجز یار خدایی نیستم
آه از آن روزی که چون یوسف نگاری داشتمدر نظرهای عزیزان اعتباری داشتم
همچو بلبل آشیان گر در چمن می داشتمصد زبان سرخ چون گل در سخن می داشتم
گذشتم از سر جان سوی جانان بیشتر رفتممن این ره را ز پای افتادم و بی درد سر رفتم
رخ تو دیدم و در عالم دگر رفتمتمام دل شدم و از پی نظر رفتم
یوسف از حلقه به گوشان تو دیدم گفتمآنچه در چاه زنخدان تو دیدم گفتم
هدف برای خدنگ تو جان خود بردمبه پای بوس هما استخوان خود بردم
حکایت گل روی تو در چمن کردمهزار طعنه از آن روی بر سمن کردم
به چوگانش اگر سر گو نمی کردم چه می کردماگر جان خاک راه او نمی کردم چه می کردم
منم که خود غم و خود یار غمگسار خودمگهی شرابم و گه نشیه گه خمار خودم
گرت ایدوست بود دیده روشن بینبجهان گذران تکیه مکن چندین
به قطع هستی خود خوب دستیار خودمهمیشه میل کش چشم اعتبار خودم
همچو گرداب در قفای خودمگرچه سرگشته ام به جای خودم
به غیر از دانه دل ز آب چشمش سبزتر دارمنه هر تخمی که کردم زیر خاک امید بردارم
اگرچه در نظر خلق اعتبار ندارمولی چو آینه در دل ز کس غبار ندارم
ز دست رفتم و امید دستیار ندارمبرهنه پایم و منت ز پای زار ندارم
چو بلبل از خس و خار چمن کاشانه ای دارمبرای برق حسن گل عجایب خانه ای دارم
به دل داغ غم عشق بت پرکینه ای دارمنه داغ است این که از جان رونما آیینه ای دارم
به بوی زلف جانان پیچ و تاب ساکنی دارمچو بخت خویشتن امروز خواب ساکنی دارم
تنی چند بید لرزان و روان ساکنی دارمزمین بی قرار و آسمان ساکنی دارم