گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
به گرد کوی جانان های های ساکنی دارمچو پای مور در این ره صدای ساکنی دارم
تو بلند آوازه بودی ای روانبا تن دون یار گشتی دون شدی
من دورم و من دورم مهجورم و مهجورمبی روی تو مجبورم بی لعل تو مخمورم
از دم تیغ غم او هر نفس خون می خورمکس نمی داند که من این باده را چون می خورم
نگیرم گوشه از راه خدنگت گر گمان باشمزمین بوس تو می آرم بجا گر آسمان باشم
کی جفای می و معشوقه و مهتاب کشممن که خون جگر خود چو می ناب کشم
دور از رخش چها من بیتاب می کشممنت ز درد خون ز رگ خواب می کشم
منت اغیار و آزار ملامت می کشممی کشم باری اگر بار ملامت می کشم
ندارد منت بار لباس از هیچ کس دوشمنباشد چون کمان غیر از خدنگ غم در آغوشم
بنمای رو که واله آن روی چون گلمقربان شوم تو را چه کنم بی تحملم
حال من این است غیر حال ندانمعاشقم و رسم قیل و قال ندانم
از حال من مپرس و ندامت کشیدنمخو گشته پشت دست به دندان گزیدنم
گردون نرهد ز تندرفتاریگیتی ننهد ز سر سیه کاری
باز حرف از ناز خوبان می زنمطعنه ها بر کفر و ایمان می زنم
به هر چمن که وصال تو را خیال کنمچون گل به خون جگر رنگ خویش آل کنم
به یاد روی تو خورشید را نظاره کنمخیال چشم تو را روز و شب چه چاره کنم
من نه آنم که زنم ساز و به خود گریه کنمخنده بر چرخ بد انداز و به خود گریه کنم
گاه چون ظاهرپرستانش عبادت می کنملیک از آن بسیار می ترسم که عادت می کنم
همچو گل راز درون خود نمایان می کنمخویش را در عین جمعیت پریشان می کنم
با بتان من عشقبازی می کنمعشق را من دلنوازی می کنم
می سزد گر کله خویش به سر کج بینممن که چون لاله ز خون دل خود رنگینم
نفع آن است که من نافع خود می بینمصنعت آن است که من صانع خود می بینم
من نه این آب روان از لب جو می بینمنفس اوست که من از دم او می بینم
سود خود را چه شماری که زیانکاریره نیکان چه سپاری که گرانباری