گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
من ز جا از سخن جنت مأوا نروماز سر کوی بتان گر روم از جا نروم
دامان دل ز گرد هوس چیده می روماین کوه قاف بین که چه بریده می روم
از پریشانی نه سرگردان چو کاکل می شومغنچه ام هرگه پریشان می شوم گل می شوم
گر کمر زرین و یا زر در کمر بربسته ایماز خیال خاطر آن سیمبر بربسته ایم
نی چو اهل دور ما هم ناسپاس افتاده ایمشکر از یاران همین ما خودشناس افتاده ایم
عالم تمام یک نظر است و ندیده ایماین مرغ زیر بال و پر است و ندیده ایم
عزلت گزیده ایم به عزت رسیده ایمصحت شدیم تا که ز صحبت بریده ایم
اول چو داغ بر سر دردی رسیده ایمچون آه تا به خاطر مردی رسیده ایم
ناخورده شراب ناب مستیمنادیده خدا خداپرستیم
خرقه پوشانیم ما در قید عالم نیستیمهمچو شاهان جهان منت کشی هم نیستیم
ای شده سوخته آتش نفسانیسال ها کرده تباهی و هوس رانی
خویش را بر صف مژگان تو مستانه زدیمساغر عهد شکستیم به پیمانه زدیم
گاه روباه گهی شیر و گهی خرگوشیمگاه هشیار گهی مست گهی مدهوشیم
خیرالامور اوسط اولاد آدمیمدر عین عالمیم و مبرا ز عالمیم
ما به کوی یار نالان می رویمسوی آن سلطان خوبان می رویم
منم نادان تو دانایی چه گویمز حال دل که بینایی چه گویم
به روی سینه سیل اشک باز از دیده برگردانبزن جاروب مژگان را و از دل گرد غم بنشان
چه سرها از یقین شد گوی در میدان درویشانبه بازی هم نشد خم هیچ گه چوگان درویشان
چگونه کس کند آرام در سرای جهانکه کرده اند به آب و هوا بنای جهان
بیفتی گر ز پا در راه دل سر می توان گشتننهی گر سر به پای خویش سرور می توان گشتن
ندیده صاحب معنی به روزگار سخنغریب جز من افتاده در دیار سخن
اگر روی طلب زایینه معنی نگردانیفساد از دل فروشویی غبار از جان برافشانی
کجا رسد به تو گل در ادای دل بردنکه عندلیب تو دارد نوای دل بردن
به آن سرو سهی قد یاد صهبا می توان کردنبه آن پیمان شکن عیش دو بالا می توان کردن