گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دلم ربوده بت ماهری به عیاریکه گوی بازی او چرخ شد به مکاری
دیده بیرون شده از پرده به دیدار کسیجان به لب آمده از لعل شکربار کسی
شد زمین تکیه گاه درویشیآسمان بارگاه درویشی
برهنگی است عبا و قبای درویشیتوکل است لباس غنای درویشی
ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتنمبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن
تلخی کند به کام خضر آب زندگیبیدار چون شود ز شکر خواب زندگی
هر جا پیدا شود شور و شر دیوانگیمی زنم دست جنون را بر سر دیوانگی
ای که در تدبیر دنیای دنی بس مایلیحق زیادت رفته و مشغول فکر باطلی
کریمان را چه شد یارب کریمینمی بینم ز کس لطف عمیمی
گهی معشوق و گه عاشق گهی جسمی و گه جانیشوم قربانت ای بدخو که هم اینی و هم آنی
ز بس این تن پرستان کرده خم گردن به آسانیز جا برخاستن گردیده مشکل از گران جانی
از خویش گریزانم راهیم به خود بنماسرگشته و حیرانم چون باد پریشانم
رهن یکی رهین یکی یار یکی سخن یکیکفر یکی و دین یکی یار یکی سخن یکی
ای خوش از تن کوچ کردن خانه در جان داشتنروی مانند پری از خلق پنهان داشتن
بنهاد چو بر دوش قضا طبل و علم رافرمود نویسنده تقدیر قلم را
نقاش قضا نسخه ابروی بتان راگویا که به تصویر کشیده است کمان را
بس بلند است قصر و خانه یاردر تصور ز سر فتد دستار
کی ز کوی تو سعیدا نفسی می شد دورگر خیال تو نمی داد دلش را دستور
دانی که چیست بار ترازوی این دو دماین پله اش حدیث حدوث است آن قدم
آن که خوانی نام او نفس بهیمدر حقیقت اوست شیطان رجیم
قرآن چو به حرف آمد و مخلوق شد انسانآن سوره رحمن شد و این صورت رحمان
ز دست این فلک اژدر تمام دهنبیا ز حق مگذر مشکل است جان بردن
ز شوخی خطش غوطه زد در نگاهکه شد دیده را نور بینش سیاه
ز خود تهی شده ام تا نوازیم به دمیچو نی اگر کنیم بند بند نیست غمی