گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
در وصالت چه را بیاموزمدر فراقت چه را بیاموزم
اه چه بیرنگ و بینشان که منمکی ببینم مرا چنان که منم
به خدایی که در ازل بودهستحی و دانا و قادر و قیوم
ما همه از الست همدستیمعاقبت شکر بازپیوستیم
آمدستیم تا چنان گردیمکه چو خورشید جمله جان گردیم
ما که باده ز دست یار خوریمکی چو اشتر گیاه و خار خوریم
ناله بلبل بهار کنیمتا بدان بلبلان شکار کنیم
عاشق روی جان فزای توییمرحمتی کن که در هوای توییم
خیز تا فتنهای برانگیزیمیک زمان از زمانه بگریزیم
تو چه دانی که ما چه مرغانیمهر نفس زیر لب چه می خوانیم
چند قبا بر قد دل دوختمچند چراغ خرد افروختم
ای دل صافی دم ثابت قدمجئت لکی تنذر خیر الامم
آمد سرمست سحر دلبرمبیخود و بنشست به مجلس برم
شد ز غمت خانهٔ سودا دلمدر طلبت رفت به هر جا دلم
چند گهی فاتحه خوانت کنماز پس آن شاه جهانت کنم
بار دگر جانب یار آمدیمخیره نگر سوی نگار آمدیم
ما به تماشای تو بازآمدیمجانب دریای تو بازآمدیم
گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرمگر تو میی من قدحم ور ترشی من کبرم
منم آن بنده مخلص که از آن روز که زادمدل و جان را ز تو دیدم دل و جان را به تو دادم
انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکملا تیئسوا من غابکم لا تدنسوا اثوابکم
رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکملا تغفلوا عن حینکم لا تهدموا دارینکم
اتیناکم اتیناکم فحیونا نحییکمو لو لاکم و لقیاکم لما کنا بودایکم
اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدامفاشربوا من کاس خلد و اترکوا کل الطعام
قد رجعنا قد رجعنا جائیا من طورکمانظرونا انظرونا نقتبس من نورکم