گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ظننتم ایا عذال ان قد عدلتمتظنون ان الحق فیما عذلتم
فان وفق الله الکریم وصالکمو عاین روحی حسنکم و جمالکم
علی اهل نجد الثنا و سلامو عیشتنا فی غیرهم لحرام
بیا بیا دلدار من دلدار مندرآ درآ در کار من در کار من
دزدیده چون جان میروی اندر میانِ جانِ منسروِ خرامانِ منی ای رونقِ بستانِ من
گر آخر آمد عشق تو گردد ز اولها فزونبنوشت توقیعت خدا کاخرون السابقون
تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنوننک کش کشانت می برند انا الیه راجعون
ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهاندر گوش جانم میرسد طبل رحیل از آسمان
دلدار من در باغ دی میگشت و میگفت ای چمنصد حور خوش داری ولی بنگر یکی داری چو من
بویی همیآید مرا مانا که باشد یار منبر یاد من پیمود می آن باوفا خمار من
این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است اینخضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانی است این
این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقیناز آسمان خوشتر شده در نور او روی زمین
ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزانبر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان
هین دف بزن هین کف بزن کاقبال خواهی یافتنمردانه باش و غم مخور ای غمگسار مرد و زن
دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمنصد حور کش داری ولی بنگر یکی داری چو من
ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار منای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من
ای یار من ای یار من ای یار بیزنهار منای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من
در غیب پر، این سو مپر ای طایر چالاک منهم سوی پنهان خانه رو ای فکرت و ادراک من
هذا رشاد الکافرین هذا جزاء الصابرینهذا معاد الغابرین نعم الرجا نعم المعین
آن شاخ خشک است و سیههان ای صبا بر وی مزنای زندگی باغها وی رنگ بخش مرد و زن
چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار مننی تن کشاند بار من نی جان کند پیکار من
بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمنای نقش او شمع جهان ای چشم من او را لگن
با آن سبک روحی گل وان لطف شه برگ سمنچون او ببیند روی تو هر برگ او گردد سه من
پوشیده چون جان میروی، اندر میان جانِ منسرو خرامان منی، ای رونق بُستان من