گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تا بنده شدم چو مهر تابنده شدمفارغ ز غم رفته و آینده شدم
تنها نه به هجر آشنا گردیدماندر ره آشنا چها گردیدم
گر دل گویم تو را ز جان می ترسمور جان خوانم هم از جهان می ترسم
یک سو شادی است در جهان یک سو غمیک سو زخم است جمع و یک سو مرهم
من خانه آن ماه جبین می دانمگاهی به گمان گه به یقین می دانم
من گرچه ز عشق گفتگو نتوانمقطع طلب روی نکو نتوانم
گر باده تو رسد به من مل چه کنمچون روی تو بینم هوس گل چه کنم
هر ذره مدان ز خود کمش می بینمهر مور به دست خاتمش می بینم
شوخی که بری ز عالمش می بینممعنی است ولی در آدمش می بینم
به نومیدی سحرگه گفت امیدکه کس ناسازگاری چون تو نشنید
چشمی که از او دو عالمش می بینمروزش حیران و شب نمش می بینم
دنیا که وفایش و بقایش معلومدردش معلوم و هم دوایش معلوم
ما دلق ریای خویشتن سوخته ایمتا طرز طریق فقر آموخته ایم
تا مشعل دید عیب خامش کردیمفکر بد و نیک را فرامش کردیم
جز ناله کسی همنفس خویش ندیدیمجز درد کسی محرم این ریش ندیدیم
ما منتهییم و مبتدا هم ماییمجام می و جام جم نما هم ماییم
بیرون و درون برو بیا هم ماییماشکسته و سنگ و مومیا هم ماییم
آدم یک آدم است و یک صورت و جانلیکن تفریق در مقام است و مکان
ای بسته میان تو کمر بر دل و جانبادا دو جهان فدای آن موی میان
عالم جسم و محمدش آمده جانچو جان گفتم چو روح گردید روان
با دوک خویش پیرزنی گفت وقت کارکاوخ ز پنبه ریشتنم موی شد سفید
ای از تو جهانیان به دادند و فغانخورشید و قمر در طلبت سرگردان
یاری دارم که روش دیدن نتوانوز سلسله موش بریدن نتوان
عرفان به خدا هیچ ندارند جهاناین حرف سبک نیست گران است گران