گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
با آیینه دمی شدم روی به رویگفتا همه عیب من به من موی به موی
دارم دم سرد چشم خون پالاییاندر غمت ای سرو قد رعنایی
چه نسبت است به مصر وجود بقعه تن راکه این ز جمله ویرانه های آن شهر است
به اهل راز چه نسبت رقیب بدگو رالب پیاله کجا و زبان شانه کجا
ای مرغک خرد ز اشیانهپرواز کن و پریدن آموز
متاع پاک ندارد به گفتگو حاجتگرفته است سعیدا از آن زبان صدف
کمان ابروانت طرفه سخت استکه در تصویر هم نتوان کشیدن
ناز و کرشمه زینت و زیب ستمگر استورنه ز دلبری است که دلبر دلاور است
با خلق مجازی ز حقیقت خبری نیستز آن روی در ایشان ز محبت اثری نیست
چرا آن گوشه ابرو ز من چون بخت می گرددکمان بی چله چون بسیار ماند سخت می گردد
از جوهر خود جا به کمر خنجر او کردمعراج کلاه است که جا بر سر او کرد
جهان به گوشه تاریک و تنگ می ماندکه هر طرف بروی پیش روی دیوار است
صف به صف مژگان خونریزش به جنگ آماده اندبا وجود مردمی رحمی به مردم نیستش
راه می پویم شاید منزلی پیدا شودکعبه می جوییم تا صاحبدلی پیدا شود
عقل را نور نماند چو شود موی سفیدشمع تاریک بماند چو شود وقت سحر
عالمی طعنه زد به نادانیکه بهر موی من دو صد هنر است
به نقش و خال و خط دهر دل مده زنهارنه عاقلی است که گیری به دست خود دم مار
دلبرم منعم است و من درویشمن چو او او گدا شود چه کنم
ز خال پشت لب او تحیری دارمکه این سپند در آتش چرا نمی سوزد
هر نفس در دیده من طرح قیامت می کشمانتظار جلوه آن سرو قامت می کشم
با نظر بر لطف و احسانش کجا بد می کنمحق به دست ماست گر عصیان بی حد می کنم
جز مهر ما ستاره گرمی ندیده ایمبی داغ در جهان دل نرمی ندیده ایم
کشت ما را انتظارت تیز ترا از نگاهدر نظرهای رقیبان گو شود عالم سیاه
به جان رسیده و از دل برون چو تیر شدیمرا ز غم چو کمان کرده گوشه گیر شدی