گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هرچه آن می رود از حد سمک تا بسمافاعلش را نتوان گفت که چونست و چرا
ساقی ز کرم پر کن این جام مصفا راآن روح مقدس را آن جان معلا را
نمی دانم چه افتادست قسمت از قدر ما راکزین درگاه می رانند دایم دربدر ما را
هر صبح دم پیغام خود گویم به زاری باد راتا عرض حال دل کند آن سرو حوری زاد را
ساقی بیار باده و بنواز عود رایک دم بلند کن نغمات سرود را
مست از شراب عشق کن این عقل دوراندیش رااز تو گدایی میکند خیری بده درویش را
دمادم می دهد ساقی لبالب ساغر جان رامگر یک دم برقص آرد سبک روحان عرفان را
ساقی به من آور قدح پیر مغان راتا تازه کند جودت او جوهر جان را
به ماه دی گلستان گفت با برفکه ما را چند حیران میگذاری
وقت آن شد که می ناب دهی مستان راخاصه من بیدل شوریده سرگردان را
بسوخت آتش عشق تو زهد و تقوی رابباد داد ورقهای درس و فتوی را
هزار بار نمک ریخت بر جراحت مابشیوهای ملاحت زهی ملاحت ما
باده می ریزند صافی دم بدم در جام ماتا چه خواهد شد ز جام یار ما انجام ما
از حد گذشت قصه درد نهان ماترسم که ناله فاش کند راز جان ما
ای چشم تو در شوخی سرفتنه دوران هاخط خوش و رخسارت رشک گل و ریحان ها
بیادت زنده ام اینست مشربمدامت بنده ام اینست مذهب
لب عالم منمچه لبلب لبمنکر این سخن مباش فتب
اسمعوا منی یا اولی الالبابهمه لبند و دوست لب لباب
ای از جمال روی تو تابنده آفتابوز آفتاب روی تو خورشید در حجاب
شنیدستم که وقت برگریزانشد از باد خزان برگی گریزان
ای رخ زیبای تو رشک مه و آفتابروی تو و جام می عکس گل اندر شراب
باده ارزان شد و زهاد خرابند و یبابساقی از جام بلورین تو جان را دریاب
چند ازین افسانهای خاک و آبدر طلب داری رخ از دریا متاب
سخنی می رود به صدق و صوابجان عالم تویی به جان دریاب