گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سخنی می رود بوجه صوابهمه قشرند و دوست لب لباب
شب همه شب به هوای تو چنین مست خراببانگ عشق تو بگوشم رسد از چنگ و رباب
عاشقم خسته ام خراب و یبابغرق دریای حیرتم دریاب
لن ترانی می رسد از طور موسی را جوابچون خطاب از دوست آید سر بنه گردن متاب
یار همسایه تو شد دریابهمه اینست خیر ما فی الباب
ای از جمال روی تو تابنده آفتابوی آفتاب روی ترا بنده آفتاب
بنفشه صبحدم افسرد و باغبان گفتشکه بیگه از چمن آزرد و زود روی نهفت
ای پرتو جمال ترا بنده آفتابوز پرتو جمال تو فرخنده آفتاب
عدیل نیست ترا در جهان حسن و ملاحتعجب لطیف و صبیحی بخیر باد صباحت
ای مظهر جمال تو مرآت کایناتوی جنبش صفات تو از مقتضای ذات
پیش از بنای مدرسه و دیر سومناتما با تو بوده ایم در اطوار کاینات
دلم رابرد عشقت فات مافاتکجا یابم دگر هیهات هیهات
ستة ایام گفت و سبع سماواتثم علی العرش استوا است نهایات
مرآت اوست جمله ذرات کایناتیا عاشقین قوموا حیوا علی الصلات
عشق ما را هزار فن آموختعشق ما را هزار حله بدوخت
از ما خبر برید بدان عاشقان مستپیمانه پر کنید که پیمان ما شکست
گر زاهدست جانم اگر رند می پرستبا روی تست روی دلم هر کجا که هست
خمید نرگس پژمرده ای ز انده و شرمچو دید جلوه گلهای بوستانی را
ما پیش شمع روی تو پروانه وار مستجان در سماع عشق ز معشوقه الست
ای دوست دلم راهوس باده حمراستزان باده حمرا که درو نور تجلاست
این همه موج بی کران ز چه خاستعشق با دست و جان ما دریاست
بآفتاب جمالت که نور دیده ماستکه آفتاب جمالت ز ذرها پیداست
جان عالم تو و این قصه ز جانت پیداستیار من جان منی و جان جهانت بفداست
چون صبح سعادت ز جبین تو هویداستما را بتو صد گونه تولا و تمناست