گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
زان یار جفا پیشه که پشتست و پناهستغافل مشو ای دوست که آن عین گناهست
مگو ز سختی این ره چو دوست همراهستمجوی حیله درین ره که یار آگاهست
هرچند اگر سرخ و سفیدست و سیاهستفی الجمله همه جام شرابات الهست
همچو خورشید که او را نظری با ما هستیار ما را بحقیقت نظری با ما هست
عاشق قرین مهر و وفا هرکجا که هستعارف قرین صدق و صفا هر کجا که هست
بکوی عاشقان بت خانه ای هستدر آنجا دلبر جانانه ای هست
زان یار سفر کرده کسی را خبری هستکان ماه مسافر بهمه کوی و دری هست
در دست بانویی به نخی گفت سوزنیکای هرزه گرد بی سر و بی پا چه می کنی
براه پیر مغان رو که راه سرمستیستخلاف پیر مغان ره مرو که سرپستیست
در جمله ذرات جهان لمعه حسنیستمن با تو بگویم که ترا پرتو حس نیست
رخسار تو چون آینه صورت و معنیستدر پرتو دیدار تو انوار تجلیست
رخسار تو چون آینه صورت و معنیستدر صبح جبینت همه انوار تجلیست
طریق عشق سپردن طریق بوالعجبیستنشان عشق نجستن نشان بی طلبیست
چون روی تو ز مصحف تنزیه آیتیستهرجا که آیتیست در آنجا درایتیست
گر جمله تویی تو نیک و بد چیستور جمله منم پس این عدد چیست
ای بت عیار من نام تو امروز چیستای دل و دلدار من نام تو امروز چیست
ای دوست حکایت نهان چیستفی الجمله حدیث عاشقان چیست
همه دردست درین واقعه پس درمان چیستچاره کار من بیدل سرگردان چیست
لاله ای با نرگس پژمرده گفتبین که ما رخساره چون افروختیم
بخون آغشته ام درمان من چیستعجب آشفته ام سامان من چیست
آنکه دل بر دست و دارد قصد جان پیداست کیستوآنکه رو بنمود و دل برد از میان پیداست کیست
عاشق روی ترا خرقه و زنار یکیستساکن کوی ترا کعبه و خمار یکیست
پیوسته دلم در غم آن یار گرامیستجان و دل ما مایل آن مجلس سامیست
میان مجلس رندان حدیث فردا نیستبیار باده که حال زمانه پیدا نیست