گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بلبل آشفته حال از سرمستی بنالموسم هجران گذشت نوبت وصلست و حال
بیار ساقی عشاق جام مالامالهزار نعره مستان هزار بانگ تعال
خاطرم آشفته و جان در ملالرو بنما ای مه فرخنده فال
ما گنج قدیمیم درین دیر کهن سالما را چه بود گر بشناسی بهمه حال
مقررست و معین برای اهل کمالهزار بانگ تعالی هزار جام زلال
گفت با زنجیر در زندان شبی دیوانه ایعاقلان پیداست کز دیوانگان ترسیده اند
خدای را چو ندانی چه فقه و چه معقولبدوست راه نبردی مگو حدیث فضول
این چه حدیثست که کرد آن صنمگفت که معشوقه و عاشق منم
بهیچ یار و دیاری اگر چه دل ننهادمولیک عاقبة الامر دل بمهر تو دادم
خوش وقت من که آینه کردار روشنممرآت راست گویم و شانه نمی زنم
سلطان دلنواز چو باز آمد از کرموقت سرود ماست گهی زیر و گاه بم
طلب کاری ز حد بگذشت و ما محروم و نامحرمدریغ این جان محروم از جراحت های بی مرهم
نی چو بنالید بگفتا نیمباده بجوش آمد و گفتا میم
از ما مپیچ رو که غریبیم و تلخ کامما روی دل بروی تو داریم صبح و شام
یک جام به جانی دهد آن ساقی خودکامالمنة لله زهی بخت و سرانجام
بیا که نوبت رندیست عاشقم مستمبریدم از همه عالم به دوست پیوستم
شنیده اید که روزی بچشمه خورشیدبرفت ذره بشوقی فزون بمهمانی
دوش آن مه دو هفته دستم گرفت دستمدستان نمودم اما از عربده نجستم
سوی می خانه میکشی دستمعاشق و مفلس و تهی دستم
من از سودای جانان نیم مستمبده ساقی می گلگون بدستم
اگر بر خاک کویت گرد گردمیقین کز خاک کویت برنگردم
سفر گزیدم و آهنگ آن جهان کردمبرای حضرت جانان وداع جان کردم
دوش بر اوج لا مکان خیمه اصطفا زدمنوبت ملک لم یزل بر در کبریا زدم
بدوستی که ترا نیک دوست می دارمبجان دوست که از غیر دوست بیزارم