گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
درمانده ام از غم جداییای عشق گره گشا کجایی
دل ما بغمزه بردی رخ مه نمی نماییبکجات جویم ای جان ز که پرسمت کجایی
زلف را شانه زن که رعناییچشم را سرمه کش که زیبایی
نارونی بود به هندوستانزاغچه ای داشت در آن آشیان
سؤالی دارم ای جان کز کجاییبگو از دار ملک آشنایی
غرق آن بحر محیطست دل شیداییغرق آن بحر چنان شوکه ازو برنایی
چو زنانمباش قانعز جهان برنگ و بوییبزن ای پسر چو مردان قدمی بجست و جویی
هله عاشقان که راهست بهوزنید هوییببرید جمله بر هوبزنید های و هویی
سرور سینه من از فروغ روی تو بودولی بسوخت بدرد تو جان غم فرسود
میر مخدوم سفر کرد و دعایی فرمودهمه دلهای عزیزان بفراقش فرسود
یارب بحق آنکه تویی عالم اسرارکز یار سفر کرده ما کیست خبر دار
همه دان غیر خدا نیست همه دانش ماغیر ازین نیست که هستی همه دانیم او را
برزگری پند به فرزند دادکای پسر این پیشه پس از من تراست
هزار شکر خدا را که در جمیع امورهمیشه بر کرم اوست اعتماد مرا
قاسمم قاسم انوار که اسرار ازلنیست پوشیده ز من خلق چه دانند مرا
درویش که حرف او بصورت پنجستهریک بمثابه ای که بیش از پیشست
گر ترا میل عالم جانستزاده ترک سین ساسانست
خدمت بی دوستی را قدر و قیمت هست نیستخدمت اندر دست هست و دوستی در دست نیست
در همه بابی سخن را داد دادحجة الاسلام غزالی راد
سید رهروان دین طیفورآنکه در عمر خویشتن بدفرد
نصب کردست مرا دوست برفع سخنیکه برو نفع جهانی متوقف باشد
مرا علم ازل در سینه دادندعجب علمی ولی درسی ندادند
شاه رستم را درودی میفرستم با سلامزانکه کس رامثل او فرزند فرزندی نبود
غنچه ای گفت به پژمرده گلیکه ز ایام دلت زود آزرد