گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دلم آیینه گر شرمندگی راوجودم داغ دارد بندگی را
جواب از خود رود چون بر زبان آری سؤالی راشنیدن محو گردد گر به کس گویی خیالی را
گه احرام روز عید قربانسخن میگفت با خود کعبه زینسان
چه دردسر دهم دیوانگی با سخت جانی راغرورش طعن الفت می زند شیرین و لیلی را
به پیری بازگشتی هست لازم هر جوانی راحساب خار خشکی نیست تیر بی کمانی را
نماید جلوه اش اکسیر جان ها خاک راهی راخرامش گل زند بر سر ز نقش پا گیاهی را
جنون کو تا نثار دل کنم آشفته رایی رازعریانی لباس تازه بخشم خود نمایی را
فهمیده چشم شوخ تو حال خراب ماغوغای ناز تا چه کند با حجاب ما
نکرده شکوه بیجا زیارت لب مااثر ز خود رود از انتعاش یارب ما
شد شیشه خانه باغ دل از جان سخت ماجز سنگ فتنه یار نیارد درخت ما
رام اطاعتیم و کشاکش کمند ماصید دلیم و گردن تسلیم بند ما
ارغوان زار شفق یک آتش بی دود مانرگسستان سحر یک اشک آه آلود ما
زلف ساقی گر نیندازد گره در کار ماسبحه گردد شرمسار زهد از زنار ما
موشکی را به مهر مادر گفتکه بسی گیر و دار در ره ماست
گر ندانی تا قیامت راز مانقش کن بر لوح دل انداز ما
چه حرف مهر و وفا گوش کرده ای از ماچه دیده ای که فراموش کرده ای از ما
گردش چشم تغافل ساغر لبریز مااشک گلگون است در راه طلب شبدیز ما
آیینه شود دود چراغ نفس ماخورشید بود سایه خار هوس ما
گردیده خوان نعمت وجه معاش ماخجلت کشد زخود دل کاهل تلاش ما
غمش باشد شراب بیغش ماتراود آب حیوان زآتش ما
زخمی افسانه ناصح نگردد گوش ماصاف رحمت می چکد از درد نوشانوش ما
تا شد ز یاد تو روشن چراغ ماآیینه شبنمی است زگلهای باغ ما
دور چشم بد زسوز سینه غمناک مابعد مردن گل کند یا رب سپند از خاک ما
سینه صاف است پیر ما خوشا احوال مافال رحمت می گشاید نامه اعمال ما