گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شمع بگریست گه سوز و گدازکاز چه پروانه ز من بیخبر است
دگر چه باده به پیمانه می کند دل ماکه مشق گریه مستانه می کند دل ما
آیینه خرد حسن ز بازار دل ماسوگند خورد عشق به دیدار دل ما
گداخت بر لب حسرت ترانه دل ماتبسمی کن و بشکن بهانه دل ما
درد عشق آشیانه دل ماراز مجنون فسانه دل ما
بهار تنگدلی سبز کرد حاصل ماعبیر غنچه غبار خرابه دل ما
هر چند تپید بسمل ماخندان تر گشت قاتل ما
جذبه ها زین کوشش بی بال و پر دیدیم ماکعبه و بتخانه را در یک سفر دیدیم ما
خار و گل را جوش یک پیمانه می دانیم ماسبزه بیگانه را افسانه می دانیم ما
در محبت از جنون امداد می خواهیم مادام داریم از خدا صیاد می خواهیم ما
از بسکه خورد نیش خموشی بیان ماخون شد به رنگ غنچه زبان در دهان ما
دی مرغکی بمادر خود گفت تا بچندمانیم ما همیشه بتاریک خانه ای
شیشه بر خاره به صد رنگ زدن پیشه مابیستون معدن الماس و جگر تیشه ما
چه غم دارد دل از اندیشه مانظر از سنگ دارد شیشه ما
ز عندلیب چه پرسی نشان خانه ماکه پی نبرده صبا هم به آشیانه ما
از می دیگر است مستی ماسر ساغر به گردن مینا
با شکوه همزبان نشود گفتگوی ماپیچیده همچو گریه نفس در گلوی ما
جذبه شوق تو خضر ره آگاهی مامی گدازد نفس برق ز همراهی ما
پری گشته آیینه دار هواتوان دیدن از روی کار هوا
صبح است مست باده دوشینه هواچاک است از تبسم گل سینه هوا
گردون ز بسکه برد غمت در دیارهااز روز من گرفت سبق روزگارها
از مهر تو سینه ها اثرهاوز داغ تو دیده ها نظرها
بچشم عجب سوی کاه کرد کوه نگاهبخنده گفت که کار تو شد ز جهل تباه
شمشیر تو قبله گاه سرهاپروانه ناوکت جگرها