گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تا کی از شام جدایی ماجرا خواهد گذشتخود نمی دانی که هر روزم چها خواهد گذشت
در دلم سیر کوی یار گذشتخارم از پا گل از کنار گذشت
بیگانگی ز شکوه شام و سحر گذشتتا چند می توان ز دل بیخبر گذشت
دامن صحرا و کوه از دامن گلچین گذشتبسکه گلگون کوهکن را در نظر رنگین گذشت
گردش چشم تماشا می گشتاز می شیشه دلها می گشت
شوق روزی که پی چاک گریبان می گشتعمرها بود که مجنون تو عریان می گشت
حرف شوقت مختصر خواهم نوشتبیشتر از بیشتر خواهم نوشت
با مور گفت مار سحرگه بمرغزارکاز ضعف و بیخودی تو چنین خردی و نزار
نامه شوق تو را گر مختصر خواهم نوشتبیشتر از بیشتر از بیشتر خواهم نوشت
فلک برات که بر شهپر هما ننوشتکه نسخه ای ز غبار مزار ما ننوشت
دیده ام یک مژه آرام به خوابی ننوشتکه خیالی به دلم حکم عتابی ننوشت
گشته آیینه بیقرار خطتشده طوطی مگر شکار خطت
نشینم گوشه ای با خاطر ناشاد هر ساعتکنم دزدیده از دست دل خود داد هر ساعت
قرب شاهان بی صدف کی گوهر شهوار یافتاز ریاضتهای زندان دولت بیدار یافت
می کشیدی و نگه سیر چمن یاد گرفتلب گشودی و صبا حرف زدن یاد گرفت
گلستانی که هوای دل نومید گرفتباغبانش ثمر پیشرس از بید گرفت
تا غمش در دلم قرار گرفتبرگ گل شعله در کنار گرفت
از قدش جلوه باز کام گرفتهر قدم حیرتی به دام گرفت
قاضی بغداد شد بیمار سختاز عدالتخانه بیرون برد رخت
آهم گره گشاست مدد می توان گرفتنومیدیم رساست رصد می توان گرفت
مشق گداز دل ز نفس می توان گرفتبوی گلاب شعله ز خس می توان گرفت
ره بر امید بیشترک می توان گرفتپر انتقام ها ز فلک می توان گرفت
هر دم ز گریه فیض نوی می توان گرفتسامان خرمنی ز جوی می توان گرفت
لاله به کف جام دمیدن گرفتسبزه سر زلف رسیدن گرفت