گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شرم رخت به دیده نقاب سمن گرفتشوق لبت ز غنچه گلاب سخن گرفت
جایی که عقل دامن تدبیر می گرفتدیوانه زلف حلقه زنجیر می گرفت
فرصت مجنون اگر دنبال محمل می گرفتنقش پای ناقه صحرا در سلاسل می گرفت
گر عسس مال کسی از دزد معنی می گرفتهر دل آیینه از دست تو حالی می گرفت
جلوه حسن تو بس در صورت و معنی گرفتمی توان از گرد مجنون دامن لیلی گرفت
نوگلی روزی ز شورستان دمیدخار آن گل دید و رو در هم کشید
آمد از ذوق تپیدن نفس از یادم رفتنگهی کرد که صد ملتمس از یادم رفت
از پاک بینشی دل اهل نظر شکفتاین غنچه از طراوت آب گهر شکفت
داروی هوش و هوش ربایی خوشا دلتآیینه ساز عربده هایی خوشا دلت
پرده چشم سمن پیراهنتجای بوی پیرهن پیراهنت
ای چار رکن عالم خشتی ز بارگاهتخورشید سرفرازی در سایه کلاهت
نگشته مست تو هرگز به هیچ در محتاجمباد چشم و دل ما به یکدگر محتاج
مگشای پیش هر کس بار فسانه چون موجبند زبان ندارند اهل زمانه چون موج
گه به درد و گه به داغ ما مپیچاینقدرها در سراغ ما مپیچ
لطف سخن و تازگی لفظ و ادا هیچبیتابی ما حیرت ما شکوه ما هیچ
بیند اگر ز گرد ره او رواج صبحخورشید تکیه گه نکند تخت عاج صبح
جوانی چنین گفت روزی به پیریکه چون است با پیریت زندگانی
آن میگساری شب و این دور باش صبحشکر مدار شام کنم یا معاش صبح
گل گل شکفته از شفق فیض باغ صبحپر گشته از شراب تماشا ایاغ صبح
شب روز شد به یاد تو روشن چراغ صبحبا ساغر ستاره کنم سیر باغ صبح
دل صاف می کند ز کدورت ایاغ صبحتا افکند سیاهی شب را ز داغ صبح
بسکه از مهر او گداخته صبحعلم صدق بر فراخته صبح
جذبه شوق که می ریخت به پیمانه صبحمست خورشید برون تاخته از خانه صبح
سیم اشکم صیقل آیینه گل های صبحمی توان دیدن خیال رویت از سیمای صبح