گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گر دل شکند مهرت از او دور نگرددخورشید شود ذره و بی نور نگردد
از درد پای پیرزنی ناله کرد زارکامروز پای مزرعه رفتن نداشتم
عشق تو چراغ دل هر خام نگرددصیدی است خیالت که به کس رام نگردد
با ذوق گریه از دل خوناب کم نگرددتا ابر مایه دارد سیلاب کم نگردد
اشکم از یاد لبت آب گهر می گرددآهم از شوق رخت باغ نظر می گردد
دل شکسته درستی پذیر می گرددز پا فتادگیم دستگیر می گردد
در آن وادی که سرعت خاک دامنگیر می گرددجنون همچون صدا در حلقه زنجیر می گردد
چه شد گردیده ام حیران لبم خاموش می گرددشب وصلت در و دیوار چشم و گوش می گردد
عبث فضولی عقلم وکیل می گرددعزیز مصر جنون کی ذلیل می گردد
ز شوخی مژه گر جام برنمی گرددشکار چشم تو ناکام برنمی گردد
چه کرده ام که دگر بدگمان نمی گرددز پا درآمدم و سرگران نمی گردد
اگر خاکستر پروانه ما توده می گرددپر از گل می شود گر دامنی فرسوده می گردد
شب شد و پیر رفوگر ناله کردکای خوش آن چشمی که گرم خفتن است
ز آهم خاطر منت گساران تازه می گرددز اشکم کینه مطلب حصاران تازه می گردد
اگر عارض برافروزی شرر پروانه می گرددنگاهی تا گشاید بال و پر پروانه می گردد
خیال بت مرا بس در دل دیوانه می گرددکند گر کعبه یاد خاطرم بتخانه می گردد
گردیده ام اسیر دوا یا علی مددضعفم رسا فتاده رسا یا علی مدد
مالک رقاب فتح و ظفر یا علی مدداز پافتاده ایم دگر یا علی مدد
ز خون دل چه قدرها چمن حنا بنددکه دست نازکت از خون من حنا بندد
چو نیرنگ محبت چشم ارباب نظر بنددرگ مژگان گشاید سیل آتش در جگر بندد
دلی نسیم به عید بهار می بنددکه پای خود به حنای غبار می بندد
ندیدم آن لب شیرین بخنددندیدم غنچه پروین بخندد
گل ویرانه عاشق به روی آب می خنددبه سعی تیشه بیجوهر سیلاب می خندد
صبح آمد و مرغ صبحگاهیزد نغمه بیاد عهد دیرین