گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
می کنم پرواز ذوق جانفشانی را چه شددر جوانی حال ایام جوانی را چه شد
ز خوی سرکشی دل در بر امید می رقصدکه در بزمش دل هر ذره با خورشید می رقصد
تیغ بر کفش دیدم خون من به جوش آمدخنده زد گل زخمی ناله در خروش آمد
رفتم از هوش نگاه که به یادم آمدآب گشتم سر راه که به یادم آمد
کو ذره ای که صد خور بار جفا نداندکو شبنمی که صد گل درس وفا نداند
چشم ما پاک بود پاک حیا می دانددل ما صاف بود صاف وفا می داند
دل آتش پرستم شعله از اخگر نمی داندشعورم گر شود ساقی می از ساغر نمی داند
به دل اضطرابی دعا می رساندمگر روز وصلی خدا می رساند
شکفتن در ریاض خاطرم بیکار می ماندگل از یاد بهارم در طلسم خار می ماند
دل شکاران که مرا بی سر و پا ساخته اندحلقه دام ز محراب دعا ساخته اند
پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجلتیشه ای بود که شد باعث ویرانی من
مشتی از خاکستر پروانه پیدا کرده اندچشم پاک شعله را زان سرمه بینا کرده اند
همچو خس آیینه پرداز شرارم کرده اندهمچو جوهر وقف تیغ آبدارم کرده اند
دوستان فکری به حالم کرده اندخون خواهشها حلالم کرده اند
پاک بینان الفتی با داغ پنهان کرده اندجای گل چون شعله آتش در گریبان کرده اند
از دلم روزی که طرح روزگار انداختندگل ز اشکم در گریبان بهار انداختند
عشق نگشوده طلسمی است که بر دل بستندآه از این عقده آسان که چه مشکل بستند
به دلم بال و پر ناله کشیدن دادندقفس سینه به تاراج پریدن دادند
فریب جلوه مستانه دادندمرا از نقش پا پیمانه دادند
تا دل مست تو را داغ وفا بخشیدندجرم صد میکده از نیم دعا بخشیدند
عاجزان چون نام غیرت می برندجوهر از شمشیر نصرت می برند
اینکه خاک سیهش بالین استاختر چرخ ادب پروین است
از وفا صافدلانی که می ناب خورندتا قیامت ز ملامت زدگی تاب خورند
بیدلان ملک وفا را نه به خاتم گیرندرقم گریه نویسند و دو عالم گیرند