گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
عشق اول بر دل غم پرور آتش می زندشعله چون بیدار شد در بستر آتش می زند
خاموشی از ترانه ما جوش می زندبیخوابی از فسانه ما جوش می زند
گه نگاهش کاروان چشم آهو می زندگاه چشمش راه یک بتخانه جادو می زند
آنانکه هوس مایده کام شناسندهر ساغر کم حوصله را جام شناسند
سرمه ای هر جا به چشم داغ سودا می کشندمشتی از خاکستر افسرده ما می کشند
دیده را شوخی چشمت دل بیتاب کندخاک را گرد رهت آینه آب کند
به تغافل اگرم چشم تو رسوا نکندراز پنهان مرا ورد زبانها نکند
همه دردیم تا دوا چه کندهمه دردیم تا صفا چه کند
صف مژگان تو دل را چمن سینه کندنگه گرم تو جان در تن آیینه کند
خرم کسی که دل به غمت شاد می کندگلزار خاطری که تو را یاد می کند
خار گلزار وفا گل می کندبیزبانی کار بلبل می کند
رشک حسنت خار در پیراهن گل می کندطره ات آشفتگی را دام سنبل می کند
در گلستان جگر داغ تو بس گل می کندآه من چون شمع از سوز نفس گل می کند
نیرنگ باده رفع حجابم نمی کندآتش جدا چو گوهر از آبم نمی کند
در غمش تا سوختم بخت شرارم شد بلندخاک راهش تا شدم نام غبارم شد بلند
در بزم چو با عارض پر نور نشیندصد شمع شبیخون زده از دور نشیند
یک سرنوشت طالع ما بی خطر نبودما را سری نبود اگر درد سر نبود
امشب که خیال رخ او شمع نظر بودبا دل نمک لعل لبش داغ جگر بود
چون دل ما گر دل یک قطره باران تنگ بوددستگاه گریه بر ابر بهاران تنگ بود
دوش ساز ناله ام آهنگ بودبا زمین و آسمان در جنگ بود
گر دو روزی کامجو در عشق بی آرام بودهمچو داغ لاله در آتش نشینی خام بود
گر سر و کار کسی با دل نبوداینقدرها کارها مشکل نبود
سرکنم آوارگی منزل همان گیرم نبوددل به دریا افکنم ساحل همان گیرم نبود
از جان که می شنید اگر حرف غم نبوداز دل چه می کشید کسی گر ستم نبود