گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دیدیم زهر چشم تو عمر دوباره بودمعلوم ما نشد که تبسم چکاره بود
چشمت امشب ساقی و بیطاقتی پیمانه بودیک نگاه آشنا تکلیف صد میخانه بود
قاصدی از گرد جولانش به هرسو می دوداز پی گرد نگاهش چشم آهو می دود
هرکجا مست حیا آن بت طناز رودجلوه طاوس شود در قدم ناز رود
صبح است و فیض گریه مستانه می رودخون هوا زکیسه پیمانه می رود
گر آفتاب مهر تو از سینه می رودآب صفا ز چشمه آیینه می رود
ترک مستم را اگر چین بر جبین پیدا شودحیرتستان هلال آتشین پیدا شود
دشمن هوشی به رویت چشم تر نتوان گشودآفت نظاره ای سویت نظر نتوان گشود
گر شبی یاد تو دور از جان غمگینم شودخواب سنگین همچو شمع کشته بالینم شود
از شکستن دل ما رام تظلم نشودهر چه خواهد بشود صید ترحم نشود
مستی ز شور لعل تو هشیار می شودخواب از خیال چشم تو بیدار می شود
از من آن چشم تغافل کیش غافل می شودگر چنین خواهد گذشتن کار مشکل می شود
بیدلی صبر نیندوخته ای می خواهدعاشقی چشم نظر دوخته ای می خواهد
مست است و عرض آتش رخسار می دهدخورشید را گداخت که را بار می دهد
هر که بیند لذت بیتابیم سر می دهداضطراب مرغ بسمل شوق را پر می دهد
عاشق از شوق نگاه واپسین جان می دهدچشم و دل را حسرت جاوید تاوان می دهد
اجر جفا و مزد وفا را که می دهدتاوان عمر رفته ما را که می دهد
گر نگه نکهت گلزار حیا می بایدجور هم قاصد پیغام وفا می باید
نگهبان چراغ راز دل خاموش می بایدامانتدار نقد دوستی بیهوش می باید
از آتش ما گر نفسی دود برآیداز شرم نگاهش عرق آلود برآید
هر دل که ز بیداد تو نومید برآیدچون ذره نظرکرده خورشید برآید
یاد چشمت چو به سیر دل ما می آیدنفس از سینه به لب مست حیا می آید
از چمن بی نقاب می آیدسرو و گل در رکاب می آید
غباری از طواف کعبه مقصود می آیدکز استقبال او خورشید گردآلود می آید