گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
عقلیم و طفل مکتب نادانی خودیمگنجیم و خانه زاد پریشانی خودیم
ماییم و یاد دوست غنیمت کجا بریمعالم تمام اوست شکایت کجا بریم
بار امید و ناز قناعت نمی کشیمجز منت اثر ز محبت نمی کشیم
ما درد به درمان مسیحا نفروشیمسامان لب خشک به دریا نفروشیم
آسمان را رحم می آید به سرگردانیمدل به درد آید قناعت را ز بی سامانیم
با دل به هرزه دست و گریبان چرا شویمچون نیست در میانه صفایی جدا شویم
سحرگاهی شدم سوی خراباتکه رندان را کنم دعوت به طامات
زخم دل گر شده بیکار به مرهم ندهیمگل بی خنده به سیرابی شبنم ندهیم
آشفته دلی دارم چون ساغر بد مستانبی صرفه منه زاهد سر در سر بد مستان
لخت جگر پاره بر آه نفس افشاندامان گل و لاله به پای قفس افشان
محراب دعا ساخته ام آن صف مژگانحیرت به دعا خواسته ام زان صف مژگان
ز خاک اهل دل بوی وفایی می توان بردنبه هر دلبستگی مشکل گشایی می توان بردن
بهانه را پر پرواز می توان کردنبه وضع هر دو جهان ناز می توان کردن
گلزار مستمندان روی تو سیر دیدنجان نیازمندان حرف از لبت شنیدن
خوش بهشتی است روی او دیدندل گرفتار موی او دیدن
به نهانخانه وحدت گذری پیدا کنپیرو دل شو از خود خبری پیدا کن
حال زار مرا تماشا کناعتبار مرا تماشا کن
تا درین زندان فانی زندگانی باشدتکنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت
دل را به یاد مهر و وفا آشنا مکنغافل به سوی خویش نگر فکر ما مکن
می بین چنین و یک نگه آشنا مکنترک جفا مکن مکن ای بیوفا مکن
قتل ارباب هوس نامزد ناز مکنسوی این قوم نگاه غلط انداز مکن
جان بده ناکام و کام آرزو حاصل مکناینقدرها کار آسان را به خود مشکل مکن
زاهد به جان زهد که آزار من مکنبیجا میانجی من و دلدار من مکن
زاهد به جز آزار ما کاری مکن کاری مکنتا سبحه ای داری به کف تسخیر زناری مکن